۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه

ماجرای سرقت و انحراف اتوبوس انقلاب

روزی اتوبوس کهنه و فرسوده‌ای از (شرکت تعاونی مسافربری انقلاب اسلامی)  مزین به بنر بزرگی با عنوان کاروان سیاحتی زیارتی حرم معصومه (ع‌) از تهران به سوی قم در حرکت بود.

سر راه عبور اتوبوس عده‌ای با نام‌های بنی صدر، کیا نوری، رجوی، خیابانی، قطب زاده، بازرگان، یزدی، سنجابی و عده‌ای دیگر کنار خیابان ایستاده بودند بودند که ناگهان اتوبوس انقلاب در جلوی پای این عزیزان ترمزی میزند، دوستان نگاهی به بنر کاروان سیاحتی-زیارتی حرم معصومه می‌اندازند، نگاهی به راننده معمم و مسافران معمم داخل آن می‌کنند و بر روی شیشه اتوبوس هم علامت (تهران-قم) را می‌بیند ولی باز با کمال تعجب از راننده می‌پرسند حاج آقا رامسر میری؟!!!
حاج آقای راننده به ساده لوحی دوستان لبخندی می‌زند و دستی بر ریش و عمامه می‌کشد و ناگهان می‌گوید بیایید بالا پسران من، البته که رامسر می‌رویم. پسران ذوق زده می‌پرند بالای اتوبوس، یکی می‌گوید حاجی می‌دهی وسط راه من هم برانم، دیگری می‌گوید حاجی بوق بزنم؟ شخص دیگری با هیجان می‌گوید من چی، من جلو بشینم؟ حاجی همه را راضی نگه می‌دارد و حرکت می‌کنند. اتوبوس کهنه بود و در میانه راه خاموش می‌شود پسران با ذوق و شوق آن را حل می‌دهند خلاصه این دوستان در تمامی مسیر لحظه‌ای از هیچ کاری برای به مقصد رسیدن اتوبوس انقلاب کوتاهی نکردند.

وقتی به قم رسیدند حاجی گفت خوب دیگه بچه‌ها یالا پیاده شید. بچه‌ها گفتند حاجی اول از اینکه اینجا رامسر نیست، دوما برای چی پیاده بشیم مگه ما کم بهتون خدمت کردیم؟ حاجی هم گفت خوب به جهنم که رامسر نیست، من از سال ۱۳۴۲ دارم توی این خط کار می‌کنم حالا اگر شماها آنقدر ساده لوح بودید که اون بنر و اون نوشته‌ی پشت شیشه و اون ریش و عبا و عمامه بنده و جاده کویری قم و دیگر شواهد رو ندیدید و انتظار رامسر داشتید دیگه تقصیر من چیه؟ اون مشکل از آی کیو بالای خودتونه.

خلاصه درگیری بالا می‌گیره چند تا از دوستان کشته می‌شوند، چند تا به راه راست هدایت میشن و چند تا هم فراری نفس نفس زنان میان میرسن اینور آب.

اینور آب با خودشون تصمیم می‌گیرند. می‌گن اگه ما قبول کنیم آنقدر ساده بودیم و با دست خودمون این آتش رو به جان مردم انداختیم که خیلی بد می‌شه. بهترین حالتش اینه که در حالی که صاحب و بانی اصلی انقلاب سالم و سلامت مشغول امامت و خلافت هست ادعا کنیم انقلاب ایشون به سرقت رفته!

به این ترتیب با همین ادعای مسخره با افتخار تمام همه ساله در غربت سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی (‌انقلاب خمینی‌) رو جشن می‌گیریم و بیادش روزنامه و مجله راه اندازی می‌کنیم که یک موقع مجبور نباشیم بابت خدماتمون در روند یک انقلاب سراسر اسلامی از کسی عذر بخواهیم. بعد هم می‌گیم انقلاب خیلی چیز خوبی بود ولی حیف که « انقلاب به سرقت رفت‌».

حال از طرف دیگر پس از چند سال شخص دیگری سکان انقلاب رو بدست گرفت و تقریبا کل تیم مسئولین دهه اول انقلاب از نخست وزیر و رئیس مجلس و دادستان و تیر خلاص زن و زیر پا کش چوبه دار، همه را با هم کله پا کرد. حال نوبت این گروه دوم از دوستان موسوم به امام طلائی‌ها بود که از گذشته ننگین خود دفاع کند. در اینجا عبارت جدیدی اختراع شد به عنوان «‌انقلاب از مسیر اصلی خود منحرف شده‌».
در بین این کش و قوس سرقت و انحراف انقلاب بودیم که به یکباره یک جریان دیگرتری هم این اواخر تشکیل شد موسوم به جریان انحرافی که داستان انحراف اونها دیگه از حوصله این مقاله خارج است.

سرتون رو درد نیارم ما که نفهمیدیم این انقلابی که از سال ۱۳۴۲ با اعتراض رسمی آیت الله خمینی به اعطای حق رای به بانوان ایرانی و تقسیم اراضی بین رعایا شروع شد، با ترور شخصیت‌ها و آتش زدن سینما رکس آبادان به اوج رسید و همچنان با همان ایدئولوژی مذهبی بوده، هست و خواهد بود بلاخره دقیقا چه زمانی در مسیر درست بوده و چه زمانی در انحراف. ولی نکته جالب در مورد نظریه پردازان "سرقت انقلاب" و "انحرافات انقلاب" این است که هر کدام از این دوستان تا زمانی که خودشان داخل اتوبوس انقلاب (امروزه کشتی انقلاب) بودند نه سرقتی بود و نه انحرافی و انحراف فقط پس از خروج آنها رخ داده.
در آخر سوال بنده از این دوستان این است که  اصلا گیریم به قول شماها شاه همه روزه دسته دسته آدم سر می‌برید و روی آتش کباب می‌کرد و اصلا انقلاب هم حق مسلم مردم ایران بود، این جریان همکاری و رکب خوردن شماها با ادعای ده‌ها سال فعالیت سیاسی از یک آخوند ۸۰ ، ۹۰ ساله دیگر چه بود؟ 
آفتابه لگن هفت دست ولی شام و ناهار هیچی. جالب است که در حرف این آقایون به کمتر از حکومت‌های مدل سوئیس و سوئد راضی نبودند ولی در عمل گنده‌ترین سیاست مدارهای ما حتی با پشتوانه‌های چندین ساله مارکسیستی هم می‌رفتند زیر عبای آخوندها جا خوش می‌کردند.

شاید امروزه نیز یکی از دلایل قحط الرجال بودن مملکت ایران در عدم مسئولیت پذیری در بین اقشار روشنفکر انقلابی ماست که بیش از ۳۳ سال است در پس پرده ی انکار بسر می‌برند و تمامی اشتباهات سیاسی خود را با یک جمله ساده «‌شاه جنایت می‌کرد‌» از گردن خود ساقط می‌کنند و مردم نیز دیگر از اطمینان به این گروه روشنفکران بی مسئولیت شدیدا ترسیده‌اند.


۱۳۹۱ مرداد ۲۵, چهارشنبه

بحرین و جزایر سه گانه در گذر تاریخ

نخست اینکه به باور غلط اکثر ایرانیان بحرین بخشی از خاک ایران بوده که در اثر بی‌کفایتی محمد رضا شاه در پی یک رفراندوم محلی به عنوان یک کشور مستقل به رسمیت شناخته شده.

طرفداران این فرضیه که گاهی از قشر با سواد جامعه نیز هستند حتی به خود زحمت مرور ویکیپدیا را نمی‌دهند. حال آنکه اگر از همین افراد بپرسید لطفا اسم آخرین نماینده مردم بحرین در مجلس شورای ملی یا حداقل اسم آخرین شهردار ایرانی بحرین را نام ببرید هیچ پاسخی برای گفتن ندارند زیرا عملا از سال ۱۷۸۳ میلادی جزیرهٔ بحرین از ایران جدا شده و به دست خاندان آل خلیفه و تحت الحمایه بریتانیا اداره می‌شد. 

پس از انقراض سلسله قاجار و روی کار آمدن رضا شاه روند جدیدی در سیاست‌های خارجی ایران پدید آمد و اولین جایی که رضا شاه روی آن دست گذاشت تا از غرب امتیازی بگیرد همین بحرین و جزایر جنوبی ایران بود. با اینکه سال‌ها از ازدست دادن بحرین گذشته بود و جزایر سه گانه نیز در اشغال نظامی بود ولی رضا شاه سنگی در تاریکی انداخت و تا می‌توانست بر روی مالکیت ایران بر آن جزایر پافشاری کرد و موضوع را به دادگاه‌های بین المللی کشاند.

این سیاست رضا شاه بعدها توسط پسر او محمد رضا شاه نیز دنبال شد به طوری که دیگر رسما در کتاب‌های درسی آن زمان بحرین را به نام استان چهاردهم ایران معرفی کردند. سال‌ها بعد نیروی دریایی بریتانیا که حامی کشورهای عربی بود از خلیج فارس خارج شد. دولت ایران هم بعد از چانه‌زنی‌های لازم و گرفتن امتیازاتی (مانند چشم پوشی بريتانيا از تصرف جزيره سيری توسط ارتش شاهنشاهی) و با یک ژست بین المللی با برگزاری رفراندوم در سال ۱۹۷۰ در منطقه‌ای که حدود دو قرن کاملا خارج از قلمرو ایران بوده موافقت نمود و نتیجتا  رای دهندگان بحرینی به استقلال بحرين راي مثبت دادند.

دولت بریتانیا هم تلویحا جزایر سه‌گانه را به ایران بخشید و انتظار میرفت اختلافی در این میان ایجاد نشود ولی بعد از چندی بریتانیا زیر قول خود زد و اعراب ادعای مالکیت جزایر سه گانه را تکرار کردند. شاه نیز رسما نیروهای ارتش خود را وارد جزایر کرد و آنجا را به تصرف نظامی خود درآورد و کار را تمام کرد. نهایتا کشور ما در حالی به جزایر ۳ گانه رسید که برای بدست آوردن آن جنگ هشت ساله‌ای هم در نگرفت، فقط درگیری کوچکی بین نیروهای پلیس پاسگاه رأس الخیمه مستقر در تنب بزرگ با نیروهای ایرانی رخ داد که در اثر رگبار ناگهانی مسلسل از داخل پاسگاه ۳ تفنگدر دریایی ایرانی (رضا سوزن‌چی، ‌حبیب الله کهریزی و آیت الله خانی) و متقابلا یک شرطه عرب کشته شدند و سپس نیروهای شرطه رأس الخیمه مستقر در جزیره خود را به نیروهای ناوگان دریایی ایران تسلیم کردند .

در پایان متاسفانه یا خوشبختانه شاه سیاست عوام فریبی و پوپولیستی بلد نبود و نمی‌توانست دست آوردهای کم یا زیاد اقتصادی، سیاسی، نظامی خود را با بوق و کرنا از صبح تا شب در تلوزیون تبلیغ کند و مردم را از چیزی که به دست آورده بودند آگاه کند.

در واقع اگر درست به این سناریو نگاه کنیم دو کشور بحرین و جمهوری آذربایجان کاملا شرایط مشابهی داشتند. هر دو به فاصله چند سال از ایران جدا شدند، یکی توسط بریتانیا و دیگری توسط روسیه. وسال‌ها بعد هر دو کشور روسیه و بریتانیا از این مناطق خارج شدند. یکی در زمان شاه اتفاق افتاد و دیگری در زمان انقلاب. در زمان شاه ما ادعا کردیم صاحب اصلی این مناطق آزاد شده هستیم و تعدادی جزیره (تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی و سیری و ...) و مقادیری امتیازات بین‌المللی به دست آوردیم. بر عکس در زمان انقلاب نه ادعایی بر کشورهای تازه استقلال یافته کردیم و نه زمینی گرفتیم و نه امتیازی، تازه منافع ما از بابت منابع دریای خزر هم از دست رفت و به این کشورهای تازه استقلال یافته رسید.

حال با کمال تعجب گروه دوم گروه اول را بی‌عرضه و بی کفایت قلمداد می‌کنند و دیگران هم آن را تایید می‌کنند!


۱۳۹۱ فروردین ۲۶, شنبه

اندر احوالات لابی نایاک

سر انجام قاضی دادگاه فدرال آمریکا حکم خود در رابطه با پرونده شکایت نایاک علیه حسن داعی را اعلام نمود و در این رابطه حکم به برائت آقای حسن داعی داد.
با اینکه همگی از چند و چون روند این شکایت آگاهی دارند و به خوبی دو طرف دعوا را نیز میشناسند ولی بد نیست که توضیحات مختصری هم در اینجا داده شود.
جریان از این قرار بود که رژیم حاکم بر ایران مدتهاست علاوه بر دفتر و دستک و نیمچه سفارتی که در خاک آمریکا دارد اقدام به راه اندازی چندین گروه لابی گری نیز نموده بود تا بتواند بهتر به اهداف سیاسی خود برسد که در این میان افراد شناخته شده ای هم برای حکومت لابیگری میکردند از جمله هوشنگ امیر احمدی، تریتا پارسی و غیره.
از طرف دیگر یک پژوهشگر ایرانی نیز به نام حسن داعی پژوهشها و مطالعات سیاسی خود را حول این گروههای لابی گری تمرکز داده بود و نتایج تحقیقات خود را با سند و مدرک در وبسایت خود منتشر میکرد. لابیهای قدیمیتر مانند امیر احمدی زیاد به پر و پای او نمی پیچیدند و فقط در حد ناسزا و نفرین رسانه ای بد و بیراه خود را نثار ایشان میکردند. تا اینکه لابیست جوانتری با پشتوانه مالی قویتر به نام تریتا پارسی از راه رسید. او که جوان بود و بی تجریه تر از امثال امیر احمدی در پس موفقیتهایی که در کنگره و مجامع سیاسی بدست آورده بود دچار غرور شد. او فکر می کرد میتواند با این همه منابع مالی و آدمهای با نفوذ و وکلای کارکشته ای که در اختیار دارد داعی را به دادگاه بکشاند و محکوم کند تا هم او دیگر پا پیچ نایاک نشود و هم درس عبرتی باشد برای آیندگان.
پروژه کلید خورد و داعی را به دادگاه کشیدند و از همه طرف فشار به حدی رسید که آقای داعی مجبور شد رسما در پیام ویدئویی از مردم تقاضای کمک مالی نماید. از طرف دیگر تعدادی از وکلا نیز به صورت افتخاری وکالت داعی را قبول کردند و پس از مدتی ورق برگشت زیرا دو طرف مجبور شدند برای شفاف سازی در دادگاه بسیاری از اسناد و مکاتبات خود را به صورت عمومی انتشار دهند. در نتیجه این امر تشت نایاک از پشت بام افتاد و بسیاری از اسناد آن رسانه ای شد.

این گروه لابیگری که با چراغ خاموش در آمریکا برای رژیم ایران فعالیت سیاسی میکرد کارش شده بود رد کردن گزارشات مسخره و خنده دار به کنگره به نمایندگی از طرف مردم داخل و خارج از ایران، به طور مثال هر زمان صحبت از تحریم سپاه پاسداران مطرح میشد این گروه سریعا دست به کار میشد و به نمایندگی از طرف مردم ایران گزارش رد میکرد که این کار درست نیست و روابط را بیش از پیش خراب می کند. خلاصه چه بودجه ها که این گروه لابیگری از کنگره و دیگر مراکز رسمی و نیمه رسمی در غالب پروژه های آموزشی یا فعالیتهای بشر دوستانه یا ضد جنگ دریافت نکرد. در برخی موارد هم که لازم به نام بردن نیست نقش کار چاق کن را بازی میکردند مثلا در موردی واسطه شدند تا شخصی 400 هزار دلار از یک سازمانی جایزه دریافت کند. خلاصه کار اینها شده بود فعالیت کثیف سیاسی و هر زمان هم که کسی آنها رامورد پرسش قرار میداد شروع به کولیگری میکردند و طرف مقابل را متناوبا جنگ طلب یا مجاهد و منافق خطاب میکردند بدون این که به اصل پرسش پاسخگو باشند.
اما چندی پیش کار این دادگاه به پایان رسید و دادگاه شکایت نایاک را بی مربوط دانست. حال نایاک مانده است و صدها اسناد محرمانه که عمومی شده و آبرویی که از آنها رفته و دادگاهی که شکست خورده و احتمالا خسارتی که بابت به هدر دادن چهار سال از وقت آقای داعی باید بپردازد.

۱۳۸۹ بهمن ۲۶, سه‌شنبه

هدف جنبش چیست؟

ضمن تبریک به مردم دلیر، مبارز و نترس ایران بویژه تهران برای شرکت در راهپیمایی بزرگ 25 بهمن ، دوست دارم در همینجا کمی هم جنبش مبارزات مردمی ایران رو آنالیز کنیم تا بیشتر به نقاط ضعف و قدرت خودمون آشنا بشیم.
راهپیمایی 25 بهمن از نظر کمیتی مانند بسیاری از تجمعات گذشته کاملا نمره قبولی گرفت و برغم تمام تهدید ها و فشارها، جمعیت قابل ملاحظه ای برای شرکت در راهپیمایی گرد هم جمع شدند و شجاعتهای زیادی از خودشون نشون دادند و در بسیاری از موارد نیروهای مزدور بسیجی و سپاهی رو وادار به فرار کردند که تصاویری هم از این اتفاقات به خبرگزاریهای بین المللی رسید.
ولی همانطور که میدانید هر کاری باید هدفی داشته باشد و اهداف هم باید هم به صورت بلند مدت و هم کوتاه مدت از قبل تعریف شده باشند. مثلا هدف بلند مدت رو باید تغییر رژیم یا تغییر قانون انتخابات یا هرچیزی که خود مردم بهتر میدونند قرار بدیم و هدف های کوتاه مدت رو هم در کنارش تعریف کنیم.

در طول دو سال گذشته بارها شاهد راهپیمایی و تجمعات بزرگ و کوچک در تهران و سایر نقاط ایران بودیم ولی چه نتیجه ای برای ما حاصل شده؟ چه حرکت رو به جلویی داشتیم؟ هنوز نه زندانیان سیاسی آزاد شدند، نه وضعیت اقتصادی بهبود پیدا کرده، نه احمدی نژاد برکنار شده و هزار تا "نه" دیگر که میتوان به این لیست افزود.
در دو سال گذشته بارها فراخوانهایی از جانب آقایان کروبی و موسوی انجام گرفته که مانند همین 25 بهمن با استقبال مردم روبرو شده ولی دیگر وقت آن است برای تجمعاتمون هدفی تعریف کنیم. این تجمعات به آسانی اتفاق نمی افتد، یک جامعه این توانایی و انرژی رو نداره که هر روز زیر بار گلوله و باتوم بیاد راهپیمایی و تا آخر شب چند نفر کشته و زخمی و زندانی بده و بعد آخر شب بدون کوچکترین نتیجه ای برگرده بره منزلش.

من قبول دارم که حالا شاید آقایان کروبی و مهندس موسوی بهترین و سیاستمدارترین و کارکشته ترین فرد برای رهبری نباشند ولی از شانس ما الان رهبری جنبش با این آقایون هست پس بهتره که این آقایون هم بعد از دو سال کمی مطالعات بیشتری نسبت به جنبشهای مردمی داشته باشند و کمی پخته تر و با سیاست تر عمل کنند.
در حال حاضر تنها هدف کوتاه مدت ما در تظاهرات خیابانی این هست که بفهمیم جنبش زنده است و مردم مخالف نظام هستند. خوب این که از همون نخستین روزهای راهپیمایی پس از انتخابات در تجمعات میلیونی مردم مشخص بود دیگه این چیزی نیست که نیاز به اثبات هزار باره داشته باشه. الان وقت اون رسیده که از این پتانسیل مردمی استفاده بشه و به نظر من آزادی زندانیان سیاسی، دستگیر شدگان و کسانی که در بند هستند باید در اهم اولویت باشه.

هیچ هدفی قانونی تر، منطقی تر، جهان پسند تر و انسانی تر از آزادی دستگیر شدگان و زندانیان نمیتونه باشه. هدفیست که در همه جای دنیا همه سر تعظیم در مقابلش فرود میارن و همه ازش پشتیبانی میکنند.
به نظر من باید هدف از تجمع بعدی در هر تاریخ و هر زمانی که باشه فقط و فقط آزادی دوستان در بندمون باشه و تا حاصل نشدن نتیجه هر چند روز که لازم هست مقاومت کنیم.

ما ادعا داریم که میخواهیم تغییراتی در ساختار قدرت ایجاد کنیم پس این بهترین آزمون برای ماست که بفهمیم این کاره هستیم یا خیر. باید از این اهداف کوچکتر شروع کنیم و پله ها رو یکی یکی بالا بریم. چنانچه ما نتونیم به هدف کوچکتری مثل آزادی دستگیرشدگان برسیم پس چطور میتوانیم به ایجاد تغییرات در ساختار قدرت برسیم.

دوستان دیگه دلایلی مثل انقلاب تونس و مصر و روز قدس و غیره برای برگزاری تجمعات کافیه. باید شروع کنیم رک و پوست کنده بخاطر مطالبات خودمون وارد میدون بشیم.
آقایان کروبی ، موسوی لطفا هدف بعدی رو آزادی دوستان دربندمون قرار بدید، زیاد دور نیست که خامنه ای بیاد توی تلوزیون اعلام کنه قوه قضاییه در دستگیری هموطنانمون دچار اشتباه شده و همان نقطه اولین پله پیروزی ما حساب میشه. فقط کافیه 3،4 روز تجمعات با هدف مشخص ادامه پیدا کنه و مردم بدونن که چه چیزی از راهپیماییشون میخوان.

به امید آزادی تمام دوستان و هموطنان در بندمون.

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

قرآن سوزی و پرچم سوزی

بر طبق اخبار رسیده مدت زمانیست که تری جونز کشیش یک کلیسای 50 نفره در ایالت فلوریدای آمریکا تصمیمی گرفته مبنی بر حرکت نمادین سوزاندن قرآن در سالروز 11 سبتامبر. از طرف دیگر هم طبق معمول تمام مسلمانان دنیا فریاد وا اسلاما سر دادند که با این حرکت نمادین کشیش یک کلیسای 50 نفره اسلام بر باد میرود.

ضمن اینکه بنده به شخصه با هرگونه سوزش از هر نوعی مخالف هستم و بیشتر پیرو نقد افکار و عقاید هستم تا سوزش آنها، ولی باید عرض کنم از قدیم گفته اند یک سوزن به خودت بزن یک جوالدوز به دیگران.

من نمیدانم این چه صیغه ایست که اکثریت مسلمانان جهان از هر کشوری از شرق تا غرب دنیا به خود اجازه میدهند که در هر مراسم و جشن و عزاداری به ادای فریضه مهم سوزاندن پرچم کشورهای غربی که مهمترین نماد ملی هر کشور به حساب میآید اقدام کنند و به راحتی آب خوردن از پرچم گرفته تا تصاویر رهبران آن کشورها را که اتفاقا برگزیده واقعی آن ملتها هستند را به آتش بکشند و بر روی نام و پرچم و علائم مقدس کشورهای دیگر رژه نظامی برگزار کنند ولی چنانچه در یک جای دنیا کسی بخواهد مقابله به مثل بکند فریاد مظلومیت مسلمانها به آسمان میرود که آی به عقاید ما توهین شده.

تنها تفاوتی که در این دو سناریو موجود است این است که در کشورهای غربی از رئیس جمهور و وزیر امور خارجه گرفته تا دیگر دست اندرکاران سیاسی دست به کار میشوند تا جلوی این کار را بگیرند ولی در کشورهای اسلامی رهبران سیاسی و مذهبی در کنار هم در صف نخست پرچم سوزی و رژه نظامی از روی نام و علائم مقدس کشورهای دیگر قرار دارند. با کمال وقاهت هنوز هم که هنوزه شعار منحوس مرگ بر این کشور و مرگ بر آن کشور از در و دیوار مدرسه و ادارات و مساجد و تمام مکانهای اداری و غیر اداری کشورهای اسلامی سرازیر است. بنده به شخصه نمیدانم چه حالی به من دست میدهد اگر زمانی در یک کشور خارجی از کنار مدرسه ای عبور کنم و بشنوم دانش آموزان آن مدرسه با صدای بلند فریاد مرگ بر ایران سر می دهند.
شاید توجیه دین مداران در این زمینه این باشد که چون به عقیده آنها مثلا آمریکا یا دیگر کشورهای غربی در مسائل سیاسی آنها دخالت کردند پس مردمان آنها هم باید مستوجب این توهین ها و پرچم سوزی ها باشند. خوب در جواب باید گفت پس کار این کشیش کلیسا هم که در پاسخ به عملیات تروریستی 11 سبتامبر که توسط منتخبی از مسلمانان منطقه انجام گرفت کاملا توجیه منطقی دارد و به اصطلاح عوام " این، به آن، در".
در آخر بنده بار دیگر مخالفت خود را با هرگونه سوزش اعلام میدارم و آرزوی روزی را دارم که همه چیز از مقدس و غیر مقدس، آزادانه مورد نقد قرار بگیرد، البته خوب است مسلمانها هم به خود آمده و درک کرده باشند که این آتش و این کبریت و این کتاب و عکس و پرچم در همه جای دنیا و برای هرکس قابل دسترسیست و جملگی مواد قابل اشتعال .

۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

خودرو ملی و بیمه حضرت ابوالفضل

این دومین باریست که درمدت یک سال گذشته در پیوند با صادرات و واردات خودرو قلم میزنم و نمیدانم سایه شوم این گند و افتضاح ملی که به اسم خودرو ملی به خورد مردم نگونبخت داده میشود کی از سر ما رخت می بندد.
در نخستین مقاله که در این لینک میتوانید آن را مطالعه کنید گزارش مبسوطی در ارتباط با فاجعه صادرات خودروی ایرانی ارائه دادیم و با ذکر سند و مدرک و مقایسه قیمت خودرو ایرانی در داخل و خارج از کشور متذکر شدیم که این روند صادرات خودرو بار سنگینی بر دوش ملت نگون بخت و صنعت خودرو سازی خواهد گذاشت و در آخر همان مقاله هم به عواقب این گونه حاتم طایی بخشی و صادرات زیر قیمت اشاره کردیم که از جمله چند خط زیر گزارشی از آن مقاله است:

"زيان عملكرد اين شركت براي نخستين بار پس از 45 سال، در سال‌جاري به 177 ميليارد تومان رسيده و اين موضوع در كنار بدهي 2 ميليارد دلاري ايران خودرو موجي از نگراني را در بازار سهام به‌وجود آورده است.
به اين ترتيب، شركت ايران خودرو پس از 45 سال به جرگه شركت‌هاي زيان‌ده بورس پيوست و با اين ميزان زيان و همچنين بدهي‌هاي سنگين مالي، كه حتي برخي نمايندگان مجلس رقم آن را بالاتر از 2 ميليارد دلار مي‌دانند، آينده مالي اين شركت را در هاله‌اي از ابهام قرار داده است."



اخبار فوق از همان موقع ما را گوش به زنگ نگه داشت تا ببینیم چه زمانی به طور رسمی این کمپانیهای وابسته به آقا ها و آقازاده ها با این حجم بدهی سنگین اعلام ورشکستگی میکنند. از سوی دگر همان طور که از شما پنهان نیست از قدیم یک پای ثابت سود و سهام شرکتهای خودرو سازی بیت رهبری بوده و شخص رهبر نفر اول تعیین کننده سیاستها و قیمتها در بازار خودرو میباشد. هر چند که خبر دست داشتن رهبر و پسران در امور خودروسازی مطلب دست اولی نبود و سالهاست همه از آن باخبریم ولی در گزارش محسن مخملباف هم به این موضوع اشاره شده بود و خوب همگان میدانند که صنایع و تجارتی که وابسته به بیت رهبری باشد تقریبا بیمه حضرت ابوالفضل است و ورشکستگی در کارشان نیست و هرجا که در اثر بی تدبیری و دزدی و چپاول و یا حاتم طایی بخشی به کشورهای گدا گشنه، گزند و آسیبی به این صنایع برسد، سریعا حضرت رهبر و افراد وابسته وارد عمل شده و تا ریال آخر کسری بودجه ایجاد شده را از حلقوم ملت نگون بخت بیرون میکشد.
و چنین بود که درطی چند روز گذشته رهبر وارد عمل شد و به بهانه بازدید از خط تولید خودرو ملی!! که روی پلت فرم پژو فرانسه ساخته شده!!! به کاهش تعرفه واردات خودرو که جدیدا در دستور کار مجلس قرار گرفته اعتراض نمود و خواستار افزایش تعرفه واردات خودرو شد.

رهبر که خوب میداند چگونه بیش از سی سال است به زور گمرکی و مالیات بر روی خودروهای با کیفیت خارجی، قیمت آنها را چندین برابر قیمت واقعی نگاه داشته تا مردم ایران را وادار به خرید خوروهای مونتاژ داخل با پایین ترین ایمنی و کمترین استانداردهای لازم بنماید اکنون کمر همت بسته تا با جلوگیری از کاهش تعرفه واردات خودرو همچنان ضرر و زیان گند کاری های چند سال گذشته در بخش صادرات خودروهای ارزان قیمت ایرانی به کشور های عقب افتاده را از جیب مردم ایران تامین کند که این امر از هر جهت برای آقایان سود است.
از یک طرف بابت هر خودروی وارداتی مبالغ سنگینی پول به جیب میزنند و از سوی دگر با کنترل واردات از شکسته شدن قیمت خودروهای بی کیفیت داخلی جلوگیری نموده و همچنان بدترین نوع خودرو را مونتاژ کرده و به بالاترین قیمت در کیسه ملت قرار می دهند.

۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه

نوروز و فیلترینگ وبلاگ ما...

با درود به هم میهنان گرامی و شادباش سال نو آریایی.

دوست داشتم در هنگامه نوروز کمی به تاریخ بپردازیم و در باره تاریخ و رسم و رسوم نوروز و دگر جشنهای ایرانی بنویسیم، ولی در چند روز گذشته اتفاقی افتاد که سبب شد فعلا از نوشتن دست نگه داریم.
وبلاگ محقر ما هم عیدی خودش را گرفت و دقیقا پس از یک سال فعالیت در روز تولد وبلاگ و در آستانه سال نو به دست دشمنان آزادی در این مرز و بوم فیلتر شد .
حالا اینجاست که ما باید بگیم انقدر فیلتر کنید تا فیلتر دونتون پاره بشه، چیزی که فراوان است وبلاگ.
حال با این فیلترینگی که انجام شد ما تمام محتویات وبلاگ را به دامنه جدید انتقال میدهیم و از این پس مقالات فارسی زبانمان را همزمان هم در اینجا و هم در وبلاگ http://rostamfarokhzad1.blogspot.com
منتشر می نماییم تا هم میهنان درون ایران هم به مقالات ناچیز ما دسترسی داشته باشند.

پس آدرس وبلاگ جدید ما شد :
http://rostamfarokhzad1.blogspot.com

۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

سالگرد میرصیافی و روز ملی وبلاگ نویسی

با درود به هم میهنان گرامی و وبلاگ نویسان متعهد و همچنین درود به امیدرضا میرصیافی وبلاگ نویس و شهید راه دمکراسی و آزادی خواهی.


در حدود یک سال پیش در چنین روزهایی جامعه وبلاگ نویسان ایران در غم از دست دادن یکی از بهترین جوانان خود به اندوه نشست. در چنین روزهایی بود که امیدرضای عزیز و دوست داشتنی، با آن جثه ظریف و نحیف و قلبی به وسعت خاک ایران در قتلگاه اوین و زیر شکنجه بازجویان به شهادت رسید.
امیدرضا میرصیافی مانند بسیاری از جوانان این مرز و بوم در اندیشه آزادی ایران بود . در دورانی که خفقان و دیکتاتوری در اوج خود بود و هنوز انتخاباتی هم به میان نیامده بود تا تلنگری بر ذهن خفته مردم وارد کند، وی تنها راه فرار از این خفقان را در درج فریاد ملت بر صفحه وبلاگ پیدا نمود تا شاید کمی از آن احساس نا امیدی غالب بر جامعه بکاهد و امثال من و تو و امید با خواندن وبلاگ ها و نظرات یکدیگر، حس تنهایی را از سر بیرون کنیم و بدانیم که ما بیشماریم.

اما از آن سو نظامی که بر پایه های سست و پوشالی جهالت بنا شده، چنان با درج همین چند کلمه از بغض فرو خفته یک ملت بر صفحه وبلاگ به لرزه در میآید که به قصد خفه کردن هر صدای آزادی خواهی سراسیمه ماموران بد نام و بد ذات امام زمان را تجهیز و به مثال سگان شکاری روانه میدان میکند.
امیدرضای ما را از ما گرفتند و در آستانه شب عید جنازه وی را که آثار شکنجه بر آن واضح و مشخص بود تحویل خانواده اش دادند. از همان شب فکری به خاطرم زد و تصمیم گرفتم نگذارم صدای امید خاموش شود. این وبلاگ محقر را برای او و به یاد او نوشتم تا رژیم اسلامی بداند صدای آزادی خواهی خاموش شدنی نیست.

امید دارم جامعه وبلاگ نویسان آزادیخواه ایرانی نیز در سالروز درگذشت امید رضا میرصیافی، با زنده نگاه داشتن یاد این شهید راه آزادی و نامگذاری این روز به عنوان روز ملی وبلاگ نویسی، یاد و خاطره او را برای همیشه زنده نگه داشته و با این کار کوچک ادای دینی به آن بزرگوار انجام دهند.

در پایان بخشهایی از آخرین دست نوشتهای امیدرضای عزیز را درج میکنم و میدانم شما هم مانند من پس از خواندن این قسمت آرزو دارید که ای کاش امیدرضا زنده بود و با چشم خود می دید که بلاخره ملت به خواب رفته ایران نیز بیدار شده و به جنب و جوش افتاده تا حق خود را از اهریمنان زمان باز ستاند.

امیدرضا میرصیافی، خرداد 86:
«
زندگی در مملکتی که سید علی خامنه ای رهبرش باشد تهوع آور است .
زندگی در مملکتی که محمود احمدی نژاد رئیس دولتش باشد شرم آور است.
زندگی در مملکتی که حداد عادل رئیس خانه ملتش باشد عذاب آور است.
زندگی در مملکتی که محسنی اژه ای وزیر اطلاعات و امنیتش باشد وحشت آور است.
زندگی در مملکتی که ستون نظامش هاشمی رفسنجانی باشد خجالت آور است.
زندگی در مملکتی که نظریه پرداز و روشنفکرش محمد خاتمی باشد خنده آور است.
زندگی در مملکتی که نظام حاکمش جمهوری اسلامی باشد ننگ آور است.
با تمام این موارد که خواندید ، هفتاد میلیون نفر در این مملکت زندگی می کنند و جز عده ای محدود صدا از کسی در نمی آید و انگار نه انگار که سرانجام این کاروان ، دره مرگ و تباهی است. تا کی می خواهیم با جملاتی نظیر "ما از نسل کوروش و داریوش هستیم" خودمان را فریب بدهیم ؟ اگر ما واقعا از نسل کوروش و داریوش بودیم امروز محمود احمدی نژاد نماینده ما در جامعه جهانی شناخته نمی شد و سید علی خامنه ای مالک جان و مال و ناموس ما (بنا بر نص صریح قانون اساسی جمهوری اسلامی) نبود . این وضعیتی که من میبینم من حتی شک دارم از نسل شاه عباس صفوی هم باشیم چه رسد به بزرگ مردی چون کوروش . آیا نباید به این جمله اعتقاد و ایمان داشت که "هر ملتی لایق همان حکومتی است که بر آن حکومت می کند؟"
»

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

شیخ فضل الله و جنبش مشروطه

تا کنون کتابها و مقالات فراوانی در پیوند با تاریخ مشروطه ایران که برگ زرینی از جنبشهای آزادی خواهانه مردم ایران است به نگارش درآمده که البته بیشتر این مقالات و بررسیهای تاریخی مربوط به وقایع دوران دوم مشروطه یعنی دوره استبداد محمدعلی شاه و رویدادهای پس از آن است .
در این مقاله هدف ما بررسی دوره اول مشروطه و امضای قانون اساسی به دست مظفرالدین شاه قاجار است که متاسفانه کمتر پیرامون آن مطلبی به نگارش درآمده. از سویی دگر این موضوع باعث شده تا عده ای از این ضعف تاریخی استفاده نموده و به بزرگ و کوچک نمودن چهره های تاریخی مورد نظر خود بپردازند که بی شک یکی از این چهره ها که خود دشمن قسم خورده مشروطه بود کسی نیست جز شیخ فضل الله نوری که در ادامه مقاله به شخصیت او نیز خواهیم پرداخت.

برای شروع این مقاله نگاهی کوتاه به بیوگرافی مظفرالدین شاه قاجار، ما را در مسیری قرار میدهد که در نهایت به تاریخ مشروطه ختم خواهد شد.
مظفرالدین میرزا در پنج سالگی ولیعهد شد و هنگام مرگ پدرش ناصرالدین شاه 45 سال داشت. این شاهزاده در دوران ولایتعهدی کمتر از آذربایجان خارج شد و مردی ضعیف النفس و علیل المزاج بود که تمام دوران جوانی خود را در حرمسرا و دور از اوضاع عالم و مصالح کشور سرمی کرد. متاسفانه پدرش ناصرالدین شاه چندان در تربیت این جوان نکوشید و او را در میان درباریان بیسواد و چاپلوس رها ساخته بود. در نتیجه مظفرالدین در امر سیاست بسیار بی خرد بار آمد.
پس از قتل ناصرالدین شاه ، مظفرالدین به تهران آمد و به پادشاهی رسید. او که در امور سیاسی بسیار خام و بی تجربه بود کلیه امور را به دست صدراعظم خود امین السلطان داد. امین السلطان معروف به اتابک اعظم در واقع آخرین صدراعظم دوران ناصرالدین شاه بود که تقریبا بسیاری از امتیازاتی که در دوران ناصرالدین شاه به بیگانگان داده شده بود با امضای همین شخص بود.

سرانجام امین السلطان در سال 1276 شمسی با فرمان مظفرالدین شاه معزول گشت و به جای وی امین الدوله که مردی وطن پرست و روشن فکر بود به صدراعظمی رسید، با صدراعظمی وی اصلاحاتی انجام شد و بر تعداد روزنامه ها افزوده شد و فرهنگ جدید توسعه یافت. وی در صدد تنظیم امور مالی کشور و اداره گمرک و خزانه برآمد، اما کمتر از دو سال از صدراعظمی وی نگذشته بود که مظفرالدین شاه وی را معزول کرد و به جای او مجدد امین السلطان را برای بار دوم صدراعظم ساخت. امین السلطان دوباره خیانت به مملکت را آغاز کرد و به جهت خوش خدمتی دو فقره قرض سنگین از روسیه نمود تا شاه را به فرنگ بفرستد و عواید گمرک شمال کشور را به گرو قروض مزبور گذاشت.
بی غیرتی و خودفروخگی این شخص به حدی رسید که یک بلژیکی به نام "مستر نوز" از جانب روسیه به وزارت گمرکات ایران رسید.این وجوهات و وامهای دریافتی از بیگانه همگی به مصرف عیش و نوش درباریان و دو فقره سفر مظفرالدین شاه به فرنگ انجام شد که حاصل آن جز عیاشی چیز دیگری نبود. در سال 1279 شمسی امین السلطان قرض دیگری از انگلیس انجام داد و اینبار عواید پست و تلگراف و گمرکات جنوب کشور را هم به انگلیسها داد و بهترین وسیله درآمد کشور را به بیگانگان سپرد.
در فایل زیر صدای مظفر الدین شاه قاجار را میشنوید که بی جهت نیست از امین السلطان معروف به اتابک اعظم چنین تعریف و تمجید مینماید.

در نتیجه کشور به ورشکستگی رسید و مردم به صدا درآمدند و عزل امین السلطان ر از پادشاه خواستند. شاه او را معزول نمود و به جای او شخصیت کاملا مستبد و صد برابر بدتر از امین السلطان را به نام عین الدوله در 1282 به صدراعظمی انتخاب نمود. عین الدوله نمونه بارز یک شخصیت استبدادی و مخالف سرسخت مشروطه بود که حتی در دوره استبداد محمدعلی شاه هم مجدد دعوت به کار شد تا مشروطه خواهان تبریز را سرکوب کند ولی توفیقی نیافت. این شخصیت مستبد و ضد مشروطه یک یار روحانی هم داشت به نام شیخ فضل الله نوری.
شیخ فضل الله نوری از نظر اجتهاد از روحانیان بسیار بلند مرتبه بود که نزدیکی او با عین الدوله و شاه یک مشروعیتی ویژه برای حکوکت ایجاد میکرد. از طرف دیگر برخلاف شیخ فضل الله دو روحانی دیگر به نامهای سید محمد طباطبایی و سید عبدالله بهبهانی معروف به دو سید هم بودند که در جبهه مخالف عین الدوله قرار داشتند.


شیخ فضل اللهعین الدوله



در سالهای بعد عکسی از همان مستر نوز بلژیکی معروف که در دربار ایران به سمت وزارت هم رسیده بود با عبا و عمامه انتشار پیدا کرد. در پی انتشار این عکس و همچنین کتک خوردن تعدادی از بازاریان تهران به بهانه گران فروشی به دست عین الدوله و حمله حکومتیان به آزادیخواهان در مسجد شاه تهران، آن دو سید (طباطبایی و بهبهانی) به همراه دیگر آزادیخواهان به حضرت عبدالعظیم رفته و در آنجا متحصن شده و خواستار عدالتخانه و همچنین عزل عین الدوله گردیدند. این اولین جبهه گیری رسمی در برابر عین الدوله و نقطه شروع مبارزاتی بود که بعدها به مشروطه ختم شد و همانطور که خود می بینید شیخ فضل الله کوچکترین نقشی در آن تحصن نداشت و بلعکس در آن دوران جناب شیخ از همکاران نزدیک عین الدوله بود. در پی این اعتراضات نمایندگان شاه با معترضین وارد مذاکره شدند و آنها با احترام از عبدالعظیم به تهران بازگشتند و قرار شد عدالتخانه تاسیس شود. اما در عمل فقط فرماندر تهران عوض شد و عین الدوله هم سر جای خود ماند و از تاسیس عدالتخانه سر باز زد که هیچ، بلکه دو چندان بد تر از گذشته شروع به سرکوب مردم و بگیر و ببند روزنامه ها نمود.

در پی فشار روز افزون عین الدوله بار دگر معترضین در مسجد جامع تهران دست به تجمع زدند و مجدد خواستار تاسیس عدالتخانه و همچنین عزل عین الدوله شدند. این بار هم همانطور که می بینید در این اعتراضات هیچ خبری از شیخ فضل الله نبود که نبود. سر انجام عین الدوله تعدادی از نظامیان را به جهت سرکوب مردم روانه میکند که حاصل آن کشتار چند تن از آزادیخواهان بود.

مردم بار دگر در اعتراض به این کشتار دست به تحصن میزنند و این بار با اراده راسخ عازم قم میشوند. در این سفر در آخرین لحظه شخصی را دنبال شیخ فضل الله میفرستند تا شاید او هم راضی بشود و این بار با آنان بیاید. شیخ فضل الله که در تمام این مدت از همراهی مشروطه خواهان سر باز زده بود وقتی متوجه موج اعتراضات و جنب و جوشی که در سراسر ایران راه افتاده میشود تصمیم میگیرد او هم همرنگ جماعت بشود تا شاید به آرزوی خود و بر قراری یک حکومت مشروعه اسلامی دست پیدا کند. به این ترتیب بود که نام شیخ فضل الله هم در آخرین لحظه به لیست مسافران قم اضافه میگردد.

در نهایت با ادامه اعتراضات ، مظفر الدین شاه عین الدوله را عزل نمود و مشیر الدوله را جایگزین او نمود و فرمان مشروطیت ایران را در 14 مرداد 1285 خورشیدی به امضا رساند و دو ماه بعد در 14 مهر همان سال مجلس شورای ملی افتتاح گشت.
قانون اساسی مشروطه پس از صدور فرمان مشروطیت و با نگاهی به اعلامیه حقوق بشر فرانسه و همچنین با الهام از قانون اساسی بلژیک نوشته شد و به امضای مظفرالدین شاه رسید. به مجرد نگارش قانون اساسی بر اساس معیارهای حقوق بشری، سر و کله شیخ فضل الله پیدا شد و فریاد وا اسلاما سر داد و سعی کرد با جایگزین نمودن قوانین شریعت به جای قوانین حقوق بشری از مشروطه یک مشروعه بسازد. از جمله ننگین ترین بخش این قوانین همان متمم دوم قانون اساسیست که با تاکید شیخ فضل الله و به خط خود او نوشته شده و در آن تاکید شده هیچ یک از قوانین مجلس نباید مغایر قوانین اسلام باشد . این اصل به ضرورت ولایت فقها و نظارت شورای نگهبان علما، تاکید می کند.
آزادیخواهان جلوی تند رویهای شیخ فضل الله را گرفتند و شیخ هم که آرزوی تبدیل مشروطه به مشروعه را در سر داشت شروع به انتشار بیانات و اعلامیه ها زد . از جمله قوانینی که شیخ بسیار با آن مخالف بود اصلی بود که تمام اتباع ایرانی بدون توجه به مذهب را در برابر قانون مساوی قرار میداد در صورتی که شیخ عقیده داشت مسلمان شیعه 12 امامی نسبت به بقیه انسانها ارجعیت دارند.

« مملکت اسلامیه مشروطه نخواهد شد، زیرا که محال است با اسلام حکم مساوات.
ای برادر دینی، اسلامی که این قدر تفاوت گذارد، بین موضوعات مختلفه در احکام، چگونه می شود، گفت که [معتقد به] مساوات است؟
ای مُلحد اگر این قانون دولتی مطابق اسلام است که ممکن نیست در آن مساوات [باشد.]
آنچه مخالف اسلام است قانونیت پیدا نمی‌کند. ای بی شرف، ای بی غیرت ببین صاحب شرع برای تو شرف مقرر فرموده و امتیاز داده تو را، و تو خودت از خودت سلب امتیاز میکنی و می‌‌گویی من باید با مجوس (زرتشتی) و ارمنی و یهودی برابر وبرادر باشم»(رسائل مشروطیت، 159 تا 161 )

مجموعه اعلامیه های شیخ فضل الله که چاپ سنگیست در سال 1362 توسط نشر تاریخ ایران تجدید چاپ شد . بخشهایی از اعلامیه های این آخوند مرتجع به شرح زیر است:
«آن هوراكشيدن‏ها و آن همه كتيبه‏هاى زنده‏باد زنده‏باد و «زنده‏باد مساوات» و «برادرى برابرى». مى‏خواستيد يكى را هم بنويسيد «زنده‏باد شريعت»، «زنده‏باد قرآن»، «زنده‏باد اسلام». حقيقتاً چشم خاتم انبيا روشن و خاطر خاتم اوصيا خرسند.»

«تاريخ هجرى هيچ خبر نمى‏دهد كه در ممالك اسلاميه مجلس ترحيم و ختم قرآن را به دستور فرنگستان تشكيل داده باشند. به سيره خاصه فرنگان گلريزى‏كردن و دستمالهاى مشكى بر بازوى دستجات اطفال مسلمين بستن و جماعت زردشتيها را در خانه خدا وارد ساختن ...»

«ترا به حقیقت اسلام قسم می‌‌دهم آیامدارس جدیده خلاف شرع نیست؟ و آیا ورود به این مدارس، مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک، عقاید شاگردان را سخیف و ضعیف نمی‌کند؟ مدارس را افتتاح کردید. آنچه توانستید در جراید از ترویج مدارس نوشتید. حال شروع به مشروطه و جمهوری کردید؟»

«شما را اى مسلمانها، اى اهل طهران، به قرآن مجيد به اميرالمؤمنين به سيدالشهدا، به امام زمان ارواحنا لهم‏الفدا قسم مى‏دهيم كه اگر پيغمبر شما حاضر بود و آن هنگامه جلوخان نگارستان را مى‏ديد چه مى‏فرمود: آيا نفرين مى‏كرد يا تبريك مى‏گفت؟ و آيا مى‏فرمود خوب جشنى براى مجلس گرفته‏ايد، يا مى‏فرمود خوب ختمى براى اسلام گذاشته‏ايد؟ آيا مى‏فرمود زنده‏باد مشروطه يا مى‏فرمود اهكذا تخلفون محمداً فى اُمته؟»

«اينك از كسانى كه حقيقتا به وجود صانعْ قائل و به كتاب مجید معتقد و به دين حنيف مقید هستند سؤال مى‏كنيم و مى‏گوييم اين مجلسى كه مى‏بينيد كه در تحت استيلا و استبداد لامذهبان و آزادى‏طلبان واقع شده است و مجارى احوال و اوضاع آن را مستقيما بر سياق پارلمنتهاى اروپا اداره مى‏كنند آيا مجلس امر به معروف و نهى از منكر است يا مجلس نهى از معروف و امر به منكر است؟ »

اصولا جناب شیخ با ایجاد مدارس جدید ، آموزش دختران، آموزش علوم جدید و زبان خارجه، برابری و مساوات مردم در برابر قانون، وجود نمایندگان دیگر ادیان در مجلس و همچنین کلیه حقوق اولیه بشر مخالف بودند و در بیشتر اعلامیه ها ضمن اینکه از ادبیات توهین آمیز استفاده کردند هر جا که نیاز دیدند از فساد و بی بند و باری هم مایه گذاشتند و اجرای هر کدام از اصول اولیه حقوق بشر را با برچسب فساد و بی بندوباری مزین فرمودند.
شیخ فضل الله پس از آنکه در تبدیل مشروطه به مشروعه شکست خورد با جمعی از یاران و نوچه های خود به عبدالعظیم رفت و در آنجا تحصن کرد تا شاید کسی به او اهمیتی بدهد. شیخ فضل الله در هنگامه تحصن بیانیه ای داد و شروطی را برای بازگشت خود به مجلس معین نمود که هیچ کس از مجلسیان به آن اهمیتی نداد. از اهم این شروط اخراج نمایندگان دیگر ادیان از مجلس و حذف قانون برابری و مساوات همه اتباع ایرانی و تاکید بر تصویب قوانین بر پایه فقه اسلامی بود. سر انجام شیخ پس از مدتی بدون هیچ دستاورد مهمی از این تحصن دست برداشت و دست از پا دراز تر به تهران بازگشت ولی کینه مشروطه خواهان را در دل خود نگاه داشت.

پس از فوت مظفرالدین شاه و جانشینی پسر مستبد وی محمد علی شاه و روی کار آمدن مجدد عین الدوله که از دوستان نزدیک شیخ بود حال نوبت انتقام از مشروطه خواهان فرا رسیده بود. شیخ فضل الله نیز در زیر سایه حمایت های محمد علی شاه تبدیل به مرجع و مفتی دربار شد و دست او در کلیه امور دینی ومذهبی و حتی قضایی باز گذاشته شد. اعمال و رفتار مستبدانه او در این دوره چنان کینه ای در دل مشروطه خواهان ایجاد نمود که بلافاصله پس از برکنار نمودن محمد علی شاه و فتح تهران به سراغ او رفتند و او را محاکمه نمودند و در همان میدان توپخانه و همان جایی که استبدادیون به دستور شیخ فضل الله مشروطه خواهان را اعدام کرده بودند، وی را به دار کشیدند.

با دار کشیدن شیخ فضل الله چنان شور و شادی در سراسر تهران به پا خواست که نظیر آن در تاریخ دیده نشده. عمق نفرت آزادی خواهان از این شخصیت به حدی بود که در پای چوبه دار اولین نفری که ایستاده بود و از دیدن شیخ در کنار چوبه دار خنده و شادی سر میداد خود پسر شیخ بود. هر چند که مدتی بعد پسر شیخ که از مرگ پدر خوشحال بود توسط چماقداران و نوچه های پدرش ترور شد.

در واقع دعوای شیخ فضل الله با آزادیخواهان بر سر مشروطه و مشروعه بود. شیخ پس از آنکه دید از این قانون مشروطه که بر اساس حقوق بشر نگارش شده، مشروعه مورد دلخواه وی در نمیاید مجدد به اردوی استبدادیون پیوست و به سرکوب و بگیر و ببند مشروطه خواهان کمر بست .
رابطه شیخ فضل الله نوری با عین الدوله به حدی نزدیک بود که هیچ منبع تاریخی توان انکار آن را ندارد و فقط در سالهای اخیر سعی شده بیشتر توجیهاتی بر آن نوشته شود. حتی سایت حوزه علمیه در ارتباط با شیخ چنین نوشته:
«در اول ظهور مشروطیت حاج شیخ فضل الله با سایر روحانیون مشروطه خواه هم فكر و هم قدم بود و با این كه با عین الدوله صدراعظم وقت دوست بود، در مهاجرت به حضرت عبدالعظیم و قم شركت كرد ...»

البته از آنجایی که در تمام این سالها یک جمله تاریخی درست و بدون غلط از جانب دستگاههای وابسته به جمهوری اسلامی نشنیده ایم ، باید عرض کنم که حتی این یک جمله ای که ما از سایت حوزه علمیه آورده ایم هم خالی از اشکال نیست ، از آن جهت که این مهاجرت به حضرت عبدالعظیمی که در جمله بالا ذکر شده هیچ ارتباطی به آن مهاجرت به حضرت عبدالعظیم که با رهبرى طباطبايى و بهبهانى انجام گرفت و اولین سنگ بنای حرکت مبارزاتی مردم بود ندارد و هرگز شیخ فضل الله در آن مهاجرت شرکت نداشت بلکه این مهاجرتی که به جهت مغلطه گری و گمراهی افکار عمومی در جمله بالا ذکر شده همان مهاجرتیست که سالها بعد از مشروطه، شیخ فضل الله در اعتراض به متمم قانون اساسى انجام داد و مربوط به زمانی میشود که شیخ فضل الله با اسرار زیاد سعی داشت مشروعه اسلامی را جایگزین مشروطه نماید .

اکنون نیز پس از گذشت حدود یک قرن تنها میراث شومی که از جناب شیخ فضل الله برای مملکت ایران به جای مانده همان نهاد نظارت استصوابی شورای نگهبان جمهوری اسلامیست که بر پایه نظر شیخ فضل الله نوری به نگارش درآمده و اجرا میشود .

تحقیق و نگارش : رستم فرخزاد

۱۳۸۸ بهمن ۳, شنبه

نادر شاه افشار (بخش پایانی)

بخش آخر (از فتح هند تا قتل نادر)


نادر با بیست هزار نفر از سپاهیان خود وارد شهر دهلی شد و دستور داد که ماموران ویژه انتظامی مرتب در شهر در گردش باشند تا مبادا کسی از افراد سپاه به مردم آسیبی برساند و اگر کسی چنین کاری نمود فورا آن شخص را تنبیه کنند.
نادر روی هم رفته دو ماه در دهلی ماند در این مدت شهر دچار قحطی بود. نادر برای رفع قحطی مردم شهر دستور داد تا در انبارهای غله را بگشایند و به نرخ عادلانه بفروشند. صاحبان غله که از این مسئله ناراضی بودند بر علیه نادر قیام کردند و در شهر چنین شایع کردند که نادر مسموم شده . در اثر انتشار این خبر شورش عظیمی در شهر درگرفت . نادر شخصا مجبور شد به میدان چاندیچوک که مرکز اشرار بود برود، ولی از بالای ساختمانها بر روی او سنگ و چوب پرت کردند و تیری به طرفش پرتاب شد که به وی اصابت نکر و کسی را که در پهلوی او بود کشت. نادر دریافت که راهی جز سرکوب نمانده و بلافاصله دستور حمله داد. سرکوب 5 ساعت ادامه داشت که خود محمد شاه با جمعی از بزرگان هند برای پا درمیانی آمدند و نادرشاه هم شفاعت آنها را پذیرفت. چند روز بعد از این ماجرا نادر یکی از نوادگان اورنگ زیب از خواندان سلطنتی هند را به عقد شاهزاده نصرالله میرزا در آورد و جشن عروسی دو شاهزاده برپا گشت و محمد شاه در این جشن هدایای زیادی به نصرالله میرزا داد.
در روز سوم صفر 1152 به امر شاه ایران مجلسی از بزرگان سپاه و بزرگان هند در قصر سلطنتی تشکیل گردید و نادر تاج سلطنت را بر سر محمد شاه گذاشت و روز هشتم همان ماه با تشریفات رسمی سپاه را سان دید و هند را به جانب لاهور ترک کرد.
نادرپیش از حرکت قرارداد مرزی با هند امضا نمود که به واسطه آن رود سند از جنوب آن در دریای عمان تا شمال آن در کوه های سلیمان افغانستان مرزایران و هند باشد.
نادر پس از ترک هند به سال 1153 به هرات وارد شد و بر تختی مرصع جلوس نمود و هدایا و غنائمی که از هند با خود آورده بود به نظر بزرگان و نمایندگان شهرها رساند. میزان غنائم به حدی بود که شاه به مدت سه سال پرداخت مالیات را به کل ملت ایران بخشید.


پس از بازگشت از هند نادر مجبور به چندین جنگ دیگر نیز شد از جمله آن جنگ با ایلبارس خان یا البرزخان پادشاه خوارزم بود که در غیاب نادر به نواحی خراسان دست اندازی کرده بود. نادر آنها را نیز در جنگ شکست داد و سر جایشان نشاند.
پس از آن نادر که خبر قتل برادر خود به دست طوایف لزگی منطقه داغستان را در هنگامی که در هند بود شنید همواره در پی موقعیتی مناسب جهت تنبیه طوایف لزگی بود. بدین سبب با سپاهی عظیم به سمت داغستان به راه افتاد. ولی قبل از اینکه خود به منطقه برسد حدود دوازده هزار نفر از سپاهیان زبده افغان ابدالی را که همیشه وفادار به نادر بودند جلوتر به منطقه فرستاد تا کار لزگیها را یکسره کنند.


هنگامی که نادر از راه مازندران راهی داغستان بود در بین راه و در نزدیکی قلعه اولاد تیری از سمت جنگل به طرف وی رها شد که پهلوی نادر را خراشید و انگشت شست وی را قطع نمود. نادر فورا خود را به زمین افکند و رضا قلی میرزا فرزند نادر به جهت دستگیری ضارب به سمت جنگل تاخت ولی ضارب را نیافت.
نادر از این سوء قصد به فرزند خود بدبین شد و در زمانی که در جنگ با لزگیها در حوالی گنجه بود برخی از سران سپاه شخصی را به نام نیک قدم متهم به این ترور کردند نادر چون به او امان داده بود از کشتنش صرف نظر کرد . ظاهرا این شخص اعتراف کرده بود که رضا قلی میرزا محرک اصلی این سو قصد بوده. نادر با حضور جمعی از بزرگان سپاه رضا قلی میرزا را محاکمه نمود و در آخر فرمان به کور کردن چشمان فرزندش داد.


البته هنوز هم با خواندن و مطالعه تمام روایات تاریخی برای خود اینجانب که نویسنده این وبلاگ هستم مشخص نشد که آیا واقعا رضا قلی میرزا این ترور را رهبری کرده بود یا خیر به همین جهت از ذکر روایتهای مختلف صرف نظر میکنیم و فقط این مطلب را اشاره کنم که دوران افول نادر از همین نقطه آغاز شد.


نادر پس از این ماجراها دو جنگ بزرگ دیگر با عثمانی انجام داد که در هر دو پیروز شد به ویژه در آخرین جنگ و برای آخرین بار چنان شکستی نصیب ترکان عثمانی نمود که حاصل آن 12 هزار کشته و 5 هزار اسیر جنگی بود و همچنین غنیمت فراوانی از توپخانه ها و مهمات جنگی و بنه و آذوقه و مواشی اردوی محمد پاشا به دست سپاه ایران افتاد.
پس از مدتی نادر سفیری به جانب دولت عثمانی فرستاد و آنها هم تمام شرایط نادر را پذیرفتند و اسیران را رد و بدل کردند و غائله خاتمه پیدا کرد.


دوره زمامداری نادر از ابتدای خدمت در سپاه شاه تهماسب تا آخرین لشگر کشی به منطقه غرب، یک دوره حکومت بیست ساله بسیار سخت است که این پادشاه وطن پرست چشم از استراحت و آساسیش در کاخها می بندد و حرکت در صحرا و بیابان و کوه را ترجیح میدهد. زندگی خود را خرج وحدت ارضی ایران و طرد بیگانگان و بازپس گرفتن شهرهای از دست رفته میکند. تقریبا تنها دورانی پس از اسلام بود که مرزهای ایران به وسعت واقعی آن یعنی فلات ایران گسترش پیدا کرد.
متاسفانه نادر در اواخر سلطنت خود تغییر رفتار داد که عوامل بسیاری در آن تاثیر داشت. از زمان سو قصدی که به جان وی شد و کاری که در حق فرزند دلیر خود کرد و سختیها و مشقات فراوان جنگهای پی در پی از شرق به غرب کشور و همچنین مریضی استسقا روحیات نادر را تغییر داد و در سالهای آخر زندگی خود قابل مقایسه با آن نادر بردبار و عادل نبود .


سرانجام نادر در زمانی که عازم سرکوب یکی از شورشهای منطقه خراسان بود شدیدا به سران قبایل افشار و قزلباش و قاجار بدبین شد و تصمیم گرفت در این نبرد فقط افغانها و ترکمتنها را با خود به همراه ببرد. سران قزلباش و دیگر قبایل از این ماجرا اطلاع یافتند و به تحریک علیقلیخان برادرزاده نادر تصمیم به قتل وی گرفتند.


در شب یازدهم جمادی الثانی 1160 رئیس نگهبانان به همراه چند تن دیگر به طرف خیمه نادر در نزدیکی قوچان به قصد قتل نادر عزیمت کردند در بین راه تعدادی از ترس از این کار منصرف شدند. سر انجام چهار نفر جرات آن را پیدا کردند که نیمه شب وارد چادر نادر بشوند. نادر که خواب بسیار سبکی داشت سریعا از خواب برجست و با تبرزینی که همیشه همراه خود داشت دو نفر از آنها را کشت ولی عاقبت رئیس نگهبانان شمشیر بر او زد و سر نادر را بریدند. این کار چنان مخفیانه انجام شد که تا سپیده صبح کسی چیزی از این ماجرا نفهمید.
وقتی خبر قتل نادر پیچید، سپاه دچار هرج و مرج شد. تمام اموالی که همراه نادر بود غارت شد و هنوزآفتاب روز یازدهم جمادی الثانی به افق مغرب نرسیده بود که دیگر هیچ اثری از آن سپاه بزرگ نمانده بود.


نادر به سبب بیماری روحی در اواخر عمر تدبیر درستی برای جانشینی خود و سرنوشت ایران پس از مرگ نیندیشیده بود و پس از مرگ نادر خونریزیهای فراوان بین برادرزادگان و عموزادگان نادر با فرزندان نادر در گرفت. فرزندان و نوه های نادر یکی پس از دیگری قتل عام شدند.


در باب شخصیت و خلق و خوی نادر، یک انگلیسی که قبل از عزیمت نادر به هند در ایران میزیسته در باب او مطالبی نوشته و در اختیار فریزر صاحب کتاب تاریخ نادر قرار داد که در بخشهایی از آن چنین آمده:
(( نادرشاه قریب 55 سال سن دارد. تنومند و قویست. چشم و ابرویی سیاه و درشت و سیمایی برازنده دارد که مانند آن کمتر دیده ام. صدمه ای که از آفتاب و تصرف هوا بر رخساره او رسیده، منظر مردانه ای به او داده است. شراب به حد اعتدال مینوشد و پنج ساعت از شب گذشته برمیخیزد و بیرون می آید. غذای او بسیار کم و ساده است و اگر تراکم کارهی دولتی زیاد باشد از غذا غفلت میکند و به مقداری نخود برشته که همیشه در جیب دارد و یک جرعه آب غناعت میکند.
بنیه او بطوری قویست که اغلب دیده شده در هوای سرد صحرا روی زمین خوابیده و یک بالاپوش بخود پیچیده و زین اسب زیر سر گذاشته است.
میان صفات بی نظیر نادرشاه حافظه او غریب به نظر می آید به طوری که تمام افسران ارتش خود را به اسم میخواند و تمام سربازان خود را که مدتیست خدمت کرده اند می شناسد و اگر به کسی احسانی یا تنبیهی کرده باشد کاملا به خاطر دارد. ))


در باب هوش و استعداد جنگی نادر بسیار نوشته اند که دیگر مجال صحبت آن نیست ولی بیجهت نیست که هوش جنگی او را با ناپلئون مقایسه میکنند.


از دیگر اقدامات جالب نادر برهم زدن دکان و بازار آخوندها بود. بساط ملاها که در دوران صفوی حسابی به نان و نوایی رسیده بودند و در هر شهر نماینده ای داشتند و وجوهات جمع میکردند به دست نادر برچیده شد.

نادر در همان اولین روز حکومت در دشت مغان از سرکرده ملاها در خصوص وجوه اوقافی پرسید (( به چه قسم این همه مال مملکت را که در تصرف ایشان است خرج میکنید؟
گفتند به مدد معاش علمای ملت و اوقاف مدارس و مساجد و در مساجد دعا به دولت پادشاه اسلام می کنیم.
نادر پاسخ داد ظاهر است که دعای شما در درگاه خداوند مستجاب نیست. به دلیل اینکه هرچه شما ترقی کردید مملکت تنزل کرد...))
بعد از آن دستور داد تا جمیع اموال و اوقاف مساجد را جمع آوری و به جهت امور مملکتی خرج کنند.


نادر همانقدر که در امور نظامی با هوش بود در امور سیاسی هم هوش و استعداد خاصی داشت به طوری که از اختلاف بین روسیه و انگلیس حد اکثر استفاده را میبرد.
او نیروی دریایی بسیار قوی در خلیج فارس ایجاد کرد تا امنیت تجارت را نیز برقرار کند.


پس از قتل نادر، علیقلی خان برادرزده وی به خراسان حمله کرد و رضا قلی پسر برومند نادر را به همراه 16 تن از برادران و برادرزادگان خوردسالشان از دم تیغ گذراند.
آخرین بازمانده سلطنت نادر، نوه او شاهرخ میرزا بود که تا دوران قاجارها حکومت کوچکی در منطقه خراسان داشت و بزرگان سلسله زند به سبب احترامی که برای نادر قائل بودند حکومت خراسان را به او داده بودند ولی در آخر او نیز با حمله آغا محمد خان قاجار دستگیر شکنجه و مقتول شد.

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

نادر شاه افشار (بخش سوم)

بخش سوم ( از تاجگذاری تا فتح هندوستان)

سر انجام نادر پس از چهل روز سلطنت را قبول کرد و آن را مشروط به قبول پیشنهادات خود به نمایندگان نمود از جمله این شروط حفظ سلطنت موروثی در خواندان نادر بود. دیگری دست برداشتن مردم از اختلافات مذهبی بود. وی پیشنهاد داد مردم ایرن دست از طعن و لعن خلفای سه گانه بردارند و در عوض او نیز تمام کوشش خود را در برسمیت شناختن مذهب جعفری به انجام رساند. وی گفت من دربار عثمانی را مجاب میکنم تا مذهب شیعه جعفری را به عنوان رکن پنجم اسلام قبول کنند و در مکه هم رکنی برای پیروان این مذهب برقرار دارند. با قبول پیشنهادات نادر توسط نمایندگان سرانجام در روز پنجشنبه 24 شوال 1148 تاج سلطنت را بر سر گذاشت در آن روز علاوه بر نمایندگان استانها و شهرستانها، مامور سیاسی عثمانی و خلیفه کل ارامنه نیز حضور داشتند ولی سفیر روس پس از جنگهای گنجه و ایروان به کشور خود بازگشته بود.
پس از این تاجگذاری نادر پسر خویش رضا قلی میرزا را به فرمانروایی خراسان منصوب کرد و تعدادی دیگر از فرمانداران نیز مشخص شدند و پس از پنج روز جمعیت متفرق شد و نادر هم عازم اصفهان شد.

نادر شاه که تصمیم داشت مرزهای ایران را به دوران سلطنت شاه عباس برگرداند و خاک کشور را به سرحدات طبیعی خود برساند عازم فتح قندهار شد.
در قندهار حسین خان غلجایی برادر محمود افغان و تعدادی از جنایتکارانی که در ایران خونریزی به راه انداخته بودند حکومتی تشکیل داده و دم از استقلال میزدند.


بنابر این نادر در شوال 1149 با سپاه فراوان عازم قندهار شد. شهر قندهار محصور در بین کوههای سلیمان و یکی از شعب رود هیرمند و برج و بارویی بسیار مستحکم داشت که کار فتح آن شهر را سخت میساخت. محاصره شهر به طول انجامید و نادر برای آنکه سپاهیان خسته نشوند دستور داد شهری در آنجا بنیان نهادند که به نام نادر آباد موسوم گردید. سرانجام در 22 ذی قعده 1150 نادر فرمان حمله داد و جنگ سختی درگرفت. عاقبت دسته بختیاری ها که در جنگهای کوهستانی مهارت داشتند یکی از برجهای محکم شهر را فتح کردند و از همانجا نیروهای نادر وارد شهر شدند و شهر را تسخیر نمودند. حسین خان و ذولفقارخان هم تسلیم شدند و به اردوی نادر آمدند .نادر آنها را در قلعه ای در مازندران زندانی کرد و افغانهای ابدالی را که قبلا با نادر همکاری میکردند و به دستور وی به خراسان کوچیده بودند به قندهار باز گرداند و به جای آن افغانهای غلجایی را به خراسان فرستاد.
مقارن با فتح قندهار در هند غربی سلطنت دهلی در دست جوانی عیاش و خیره سر و کم تجربه از نوادگان تیمور لنگ بود به نام ناصرالدین محمد شاه. ناگفته نماند این سلسله پادشاهان گورکانی در گذشته با دربار صفوی روابطی داشتند و سفرای آنها به خاک یکدیگر رفت و آمد میکردند.
نادر هم که پس از جنگهای فراوان و بازپس گیری خاک کشور به دنبال آرامش بود و علاقه مند به تبادل اقتصادی و تجاری و رابطه خوب با کشورهای همسایه، پس از ارسال سفیر به دربار عثمانی حال نوبت به همسایه شرقی ایران یعنی هندوستان بود.


نادر ازقندهار سفیری به دربار هند فرستاد و در ضمن از محمد شاه درخواست کرد فراریان و جنایت کاران افغان را که در ایران جنایت کرده بودند به خاک خود راه ندهد. سفیر او در دهلی زندانی گردید و سفیر دوم که برای اعتراض به این مسئله فرستاده شده بود به قتل رسید.
نادر هم که بر سر مسائل مملکتی با احدی شوخی نداشت سخت از این کار هندیها برآشفت و با سپاهی بین صد تا صد و شصت هزار نفر راه هند را در پیش گرفت.
در نزدیکی جلال آباد رضا قلی میرزا پسر نادر با دوازده هزار سپاهی به اردوی پدر پیوست و نیابت سلطنت را به دست گرفت تا در غیاب نادر شاه به کلیه امور مملکتی رسیدگی کند.


چون خبر حرکت نادر به طرف هندوستان منتشر شد محمد شاه نیروی کافی برای حفظ معابر و راهها و قلعه های سرحد هند و افغان مامور کرد و زکریا خان را به حکومت لاهور گماشت و ناصر خان را روانه کابل کرد.
ناصر خان قبل از اینکه سپاه نادر به کابل برسد فرار را بر قرار ترجیح داد. نادر پس از فتح کابل از معبر کوهستانی و سخت خیبر با دادن تلفات عبور کرد و با سوارکاران زبده سپاه خویش هفت روزه به پیشاور رسید و در اولین حمله ناصرخان را مغلوب و دستگیر نمود و پیشاور را تصرف کرد.
زکریا خان هم که از کابل به لاهور فرار کرده بود 20 هزار نیروی بیشتر از دربار هند طلب نمود ولی باز هم در همان اولین حمله نادر بسختی شکست خورد و او هم دستگیر شد.
سرانجام ارتش نادر وارد هند شد و محمد شاه مجبور شد هر آنچه در توان دارد انجام دهد تا جلوی پیشروی نادر را بگیرد.
سپاهی مرکب از سیصد هزار تن به همراه دو هزار فیل جنگی و دو هزار عراده توپ فراهم کرد و در دشت کرنال اردو زد.


در همان عوان به نادر خبر رسید که سعادت خان فرمانروای بنگاله هم با چهل هزار سپاه به سپاه هند خواهد پیوست.
جلوداران سپاه ایران به سرداری حاجی بیک افشار تا نزدیکی کرنال پیش رفتند و نادر خود با چهل هزار تن از عقب وی شتافت و در محلی از دشت کرنال فرود آمد که کناره اردوی او به فاصله کمی از جناح راست محمد شاه قرار داشت.
روز 15 ذی قعده سعادت خان به میدان آمد و کمی بعد از او 22 هزار تن از افسران و بزرگان هند وارد نبرد شدند که با رشادت 4هزار از سواران نادر حمله ایشان را بسختی دفع کردند.


دفع رشیدانه و دلاورانه سواران نادر وحشت عجیبی در دل سپاه هند افکند و ارتش محمد شاه را دچار تزلزل کرد. همچنین تدبیر جالبی که شاهنشاه ایران از روی حس ابتکار به جهت دفع فیلان جنگی اندیشید کارگر افتاد و مزید بر علت شد.
نادر دستور داد تا بر پشت شتران تنوره های آتش ببندند و داخل آن را چوب و برگ درخت بریزند و آتش بزنند و در وسط میدان جنگ رها کنند. چون پشت شتران گرم شد نعره کشیدند و به سوی فیلها دویدند . فیلها که از نعره و هجوم شترها به سمت خود دچار وحشت شدند پشت به سپاه ایران و رو به سپاه هندیها شروع به دویدن کردند و تمام سنگرهای مقدم محمد شاه را ویران کردند و اغتشاش و بلوای عجیبی در اردو ایجاد کردند به طوری که فرماندهان هند تصمیم گرفتند که سنگر ها را به هم نزدیک کنند و دامنه صفوف سپاه خود را از دو طرف به جانب مرکز بکشانند زیرا نیمی از سپاه هند از سنگرها گریخته و در صحرا پراکنده شده بودند.


سرانجام محمد شاه تسلیم شد و شخصا با هدایای فراوان به خدمت نادر رسید و نادر را با احترام فراوان به دهلی وارد کرد. نادر سپاه خود را در خارج شهر نگه داشت و با بیست هزار سوار در روز هشتم ذی حجه وارد قصر سلطنتی دهلی گردید.




این مقاله ادامه دارد.

۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه

نادر شاه افشار (بخش دوم)

(بخش دوم: نبرد با ترکان عثمانی و اعلام پادشاهی توسط نادر)


پس از خدمات نادر در بازستاندن سرزمینهای کشورمان از چنگال دشمنان و به تخت نشاندن شاه تهماسب، نادر به عنوان نایب السلطنه مسئولیت بخشهای بزرگی از سرزمین ایران را به عهده گرفت، از طرف دیگر شاه تهماسب که کم و بیش تحت تاثیر قزلباشها قرار داشت عازم جنگ با ترکان عثمانی شد و پیش خود تصور میکرد برای بازپس گیری آذربایجان از ترکان عثمانی نیازی به نادر نیست  در نتیجه در سال 1143 برای جنگ با ترکان عثمانی عازم آذربایجان شد. او با 18 هزار سوار قزلباش و قاجار شهر ایروان را محاصره کرد ولی به جهت تمام شدن آذوقه به سرعت به دشت سلطانیه بازگشت و چون سپاه عثمانی به سرداری احمد پاشا در نزدیکی همدان گرد آمده بود بدان سو تاخت اما از سپاه عثمانی شکست خورد و به جانب اصفهان گریخت.
بلافاصله سردار دیگر ترک به آذربایجان تاخت و تبریز و مراقه و رضائیه را اشغال نمود ولی در جنوب رضائیه ایلات افشار دلاورانه با آنها جنگیدند و جلوی پیشروی آنان را گرفتند. سران عثمانی که از نادر وحشت فراوان داشتند پیش از آنکه خبر این شکست به نادر برسد در بغداد باب مزاکره با نماینده شاه تهماسب را باز کردند و شاه جوان و بی تجربه را مجبور به قبول معاهده ننگینی کردند. به موجب این عهد نامه تمامی شهرهای قفقاز تا رود ارس و کرمانشاهان به عثمانی ها واگزار شد و تعداد زیادی از شهرهای شمالی به روسها واگزار گردید.


با شندیدن این اخبار نادر به خشم آمد طی اطلاعیه هایی مردم ایران و به ویژه اصفهان را از مضرات این عهدنامه ننگین مطلع ساخت و طی نامه ای به دربار عثمانی و بغداد پیغام داد که امرای دلیر ارتش ایران هرگز زیر بار این عهدنامه ننگین نخواهند رفت و هرگز آن را به رسمیت نمیشناسند و از آنها خواست هرچه زودتر خاک ایران را ترک کنند یا منتظر جنگ باشند.


وی بدون درنگ با شصت هزار سرباز به سمت دشت گرگان حرکت کرد ، روسها با شنیدن خبر حرکت نادر بلافاصله از ترس شهرهای شمالی را تخلیه کردند . نادر از شاه تهماسب خواست تا در تهران به او ملحق شود ولی شاه تهماسب سر باز زد و او را به اصفهان دعوت کرد.  در نهایت نادر، شاه تهماسب را از پادشاهی خلع کرد و پسر شیر خوار او عباس میرزا را به سلطنت انتخاب کرد و خود زمام تمام امور لشگری و کشوری را بدست گرفت و قزوین را به پایتختی شاه خرد سال انتخاب نمود.


نادر سپس عازم جنگ با ترکان عثمانی شد. او اول بغداد را محاصره کرد. حاکم بغداد با ترفند و وعده ی تسلیم شهر توانست زمان زیادی نادر را سرگرم نگه دارد تا اینکه خبر حمله ارتش عثمانی با صد هزار نفر به گوش نادر رسید. نادر در جنگ اول با این ارتش صد هزار نفری شکست خورد و لی در جنگ دوم با ترفند و حمله به مرکز آذوقه،  سپاه ترک را به جایی که میخواست کشاند و سپس بر سر آنها خراب شد. ناگفته نماند که افغانهای ابدالی که در جنگهای کوهستانی مهارت ویژه داشتند در این جنگ بسیار به نادر کمک کردند و توپال پاشا فرمانده عثمانیها هم توسط سپاهیان نادر اثیر و مقتول شد و نادر پیروز گشت. دولت عثمانی هم از ترس سریعا تبریز را تخلیه کرد و قراردادی جهت واگزاری شهرهای شمالی و غربی با نادر امضا کرد.


پس از این ماجرا نادر به سمت کهگیلویه و بویر احمد رفت و فتنه محمد خان بلوچ را که ازجانب خود نادر فرماندار منطقه شده بود سرکوب نمود. پس از اینکه نادر به اصفهان بازگشت سفیری از جانب عثمانی با او ملاقات کرد و برای تخلیه شهر های شمالی و غربی دو سال زمان خواست.


نادر که دیگر حوصله اش از چشم طمع ترکان عثمانی به آب و خاک ایران به سر آمده بود شدیدا خشمگین شد و با لشگری عظیم به سمت قفقاز حرکت نمود. روسها که از قبل حساب کار خود را کرده بودند جلو جلو سفیری نزد نادر فرستادند و اعلام کردند ما با اشغال خاک ایران توسط ترکها شدیدا مخالفیم. چون نادر از بابت روسها خیالش راحت شد با سپاهی عظیم به جانب قفقاز تاخت و سفیر روسها را هم با خود برد.


جنگ هولناکی در 26 محرم 1148 اتفاق افتاد و سپاه عثمانی شکست سختی خورد و 50 هزار نفر از سپاهیانشان به هلاکت رسیدند و متعاقب این فتح تمام قفقاز به ایران پیوست. وی با استفاده از غنائم جنگی که از سپاه عثمانی به چنگ آورده بود با وجود سرمای فراوان در همان منطقه ماند و گرجستان و قفقاز را هم از چنگ طوایف لزگی خارج ساخت و زمیمه خاک ایران نمود.


پس از این فتوحات نادر و سپاهیان خسته به دشت مغان بازگشتند تا استراحت کنند. به امر نادر بسیاری از بزرگان و امرا و اعیان و روحانیون از سراسر ایران به دشت مغان فرا خوانده شدند. حدود صد هزار تن در آنجا جمع شدند و در روز عید نوروز نادر سخنرانی تاریخی خود را انجام داد.


وی در این سخنرانی گفت " من وظیفه خود را در باب اصلاح نظام و تشکیل نیروی جدید و برقرار ساختن امنیت در کشور به انجام رسانیدم. اینک تهماسب دوم و فرزندش عباس میرزا هر دو حیات دارند. شما یکی از آن دو یا هرکسی را که می خواهید به سلطنت انتخاب کنید من هم به خراسان میروم تا بقیه عمرم را براحتی بگزرانم."
چون سختیها و مشقات نادر در طول دوران نیابت سلطنت بر هیچ کس پوشیده نبود همگی متحدا گفتند ما کسی لایق تر از تو برای سلطنت سراغ نداریم.
نادر از قبول سلطنت تا 40 روز خود داری کرد و بلاخره روزی که نمایندگان به ملاقات او رفتند قبول سلطنت را مشروط به قبول شرایطش از جانب نمایندگان نمود . و با قبول شرایط از جانب نمایندگان وی سلطنت را پذیرفت.


این مقاله ادامه دارد...

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

نادر شاه افشار (بخش اول)

(بخش اول: ازآغاز سپاهیگری نادر تا فرار اشرف افغان)

از پس از روی کار آمدن اعراب در ایران به مدت چندین قرن کشور ما روی پادشاهان وطن پرست را به خود ندید. بغیر از شاه عباس صفوی که چهره شاخص تری در دودمان صفوی بود، دگر پادشاهان صفوی کم و بیش تاجی بر سر این مردم نگزاردند و جز پرورش و پراکنده نمودن آفتی به نام آخوند در این مرز و بوم کار چندان بزرگی آنجام نمیدادند. سر انجام هم به دلیل ظلم و جوری که در حق دیگر اقوام غیر شیعه روا داشتند جان اقلیت های مذهبی را به لب رساندند و محمود افغان هم از این فرصت استفاده نمود و حمله ای ویرانگر به پایتخت صفوی نمود که نتیجه آن مانند همیشه کشتار و قتل غارت و تجاوز به مردم نگونبخت بود. پس از این حمله ویرانگر است که نقش شخصیتی بزرگ به نام نادر در تاریخ این آب و خاک به مرور پررنگ تر میشود و به وطن پرست ترین پادشاه ایرانزمین پس از حمله اعراب به ایران تبدیل میشود. با این مقدمه کوتاه می پردازیم به دوران پر از حوادث پس از حمله افغانها و سلطنت نادرشاه بزرگ .

نادرشاه ( نادر قلی) فرزند امام قلی از طایفه افشار در سال 1100 هجری قمری در دستگرد از توابع درگز واقع در دره شمالی خراسان متولد شد. طایفه افشار همراه با جمعی از طوایف کرد و جلایر در دوره سلطنت صفوی عهده دار حفظ معابر شمالی خراسان بود و از جانب دربار ایران وظیفه و مقرری سالیانه دریافت میکردند.

نادر در 17 سالگی همراه مادر خود اسیر ازبکان مهاجم شد و در سن 21 سالگی پس از فوت مادرش از چنگ ازبکان فرار کرد. در 25 سالگی وارد زندگی سپاهی شد و در جنگ با طوایف ازبک رشادتهای زیادی از خود نشان داد. در اوایل سی سالگی که جوانی رشید و جنگجو و بسیار دلیر بود با دختر یکی از امرای افشار ازدواج کرد که پس از یک سال از این وصلت رضا قلی متولد شد. در همان دوران نادر بر قلعه کلات نادری که مقر فرمانروایی عموی او بود مسلط گردید و سپاهی هزار و پانصد نفری متشکل از جنگجویان کرد و افشار و جلایر به دور خود گرد آورد که همین دسته کوچک هسته اصلی سپاه بزرگ نادر شاه گردید.

از طرف دیگر اوضاع ایران در آن دوران بسیار در هم بود . افغانها بر بخشی از خاک ایران تسلط داشتند. در گوشه و کنار ایران هر کسی حکومت محلی تشکیل داده بود و به نام خود سکه ضرب میکرد. از شمال و غرب روسیه و عثمانی تا حد امکان نفوذ کرده بودند به حدی که قوای عثمانی به تبریز رسیده بود. در همین اوضاع در اثر ظلم و جور حکومت افغانها نارضایتی در گوشه و کنار ایران بیش از پیش قوت گرفت و در نتیجه زمینه مساعدی برای بپا گیری مجدد سلسله صفوی ایجاد شد. در همینجا در پرانتز عرض کنم که بی دلیل نبود که به سبب وابستگی های مذهبی که سلسله صفوی در میان مردم ایجاد کرده بود و توانسته بودند در ذهن و مذهب مردم نفوذ کنند حتی تا مدتها پس از نابودی این سلسله یعنی تا زمان افشاریان و حتی سلسله زندیه ، هر از گاهی گوشه و کنار کشور مردم شخصی را علم میکردند و میگفتند مثلا این نوه دختری شاه سلطان حسین صفویست یا مثلا این نوه ی برادرزاده شاه سلطان حسین صفویست و عده ای دور آن شخص جمع می شدند و پرچم مبارزه علم میکردند، که در میان این شاهزادگان گاهی بچه هشت ساله هم دیده شده که عده ای به دور او جمع شوند.
از جمله اولین دسته از این شاهزادگان صفوی، شاه تهماسب دوم پسر شاه سلطان حسین بود که همزمان با حکومت افغانها توانسته بود در شمال و شمال غربی ایران که همچنان در قلمرو نفوذ او بود مقدمات یک حکومت محلی را ایجاد نماید. پس از مدتی شاه تهماسب دوم در اثر فشار قوای عثمانی و افغانها از این منطقه متواری شد و به سمت خراسان روی آورد. نادر از حرکت شاه تهماسب استقبال کرد و جمعی از سپاهیان خود را به حفظ قلعه کلات گماشت و با بقیه سپاه خود به ارتش شاه تهماسب پیوست و به مقام فرماندهی دوم لشکر شاه رسید. بلافاصله به همراه فتح علی خان قاجار فرمانده کل سپاه شاه تهماسب عازم تسخیر مشهد شد و پس از کنار زدن رقیب خود یعنی فتح علی خان قاجار، خود از جانب شاه فرمانده کل سپاه و والی خراسان شد.

نادر پس از مدتی برای نشان دادن قدرت فرماندهی خود با سپاه کمی به جانب گرگان تاخت و با روسها درگیر شد و تا حوالی شهر کراسنودسک در کنار دریای خزر پیش رفت. بلافصله سفیری نزد روسها فرستاد و اولتیماتومی جهت تخلیه شهرهای شمالی به آنها داد که در نتیجه بیشتر قوای روس از منطقه خارج شدند و فقط نیروی کمی از آنها در دربند باقی ماند. با پیشرفت سریع نادر در شهرهای شمالی سرانجام تهماسب دوم مجبور به قبول پیشنهاد وی شد و نادر را برای سرکوب افغانهای ابدالی به جنگ هرات فرستاد.در این دوران ابدالیها به دو دسته تقسیم شده بودند . یک دسته به سرداری اللهیارخان در حوالی کافر قلعه اردو زدند و دسته دیگر به سرداری ذولفقار خان تا نزدیکای تربت شیخ جام پیش آمده بودند. همینکه اردوی نادر به حرکت درآمد، دو دسته سپاه افغانی در کافرقلعه به هم پیوستند و با 15 هزار سپاهی آماده نبرد شدند . جنگ کافر قلعه سه روز به طول انجامید نهایت نادر در این جنگ هم پیروز شد ولی بنا به مصالح سیاسی و صلاحدید تهماسب دوم، اللهیارخان را به حکومت هرات گماشت و بدینوسیله جمعی از ابدالیها را به سپاه خود ملحق نمود.

نادر پس از فتح هرات با خیال راحت عازم جنگ با اشرف افغان و تصرف شهرهای مرکزی ایران گشت. دو طرف در مهماندوست در اطراف سمنان با یکدیگر درگیر شدند ولی قبل از آنکه اشرف فرصت انجام کاری داشته باشد، نادر سپاه او را در هم کوبید . پس از جنگ مهماندوست نادر فرصت جمع آوری سپاه به اشرف نداد و در نزدیکی تهران باقی مانده سپاه افغانها را در هم کوبید . اشرف به سمت اصفهان گریخت و در آنجا از شدت غضب و نا امیدی حدود سه هزار تن از اعیان و بزرگان شهر اصفهان و شاهزادگان و خاندان صفوی را گردن زد. نادر از این کار سخت عصبانی شد و برای آنکه تکلیف اشرف را یکسره کند مستقیم به جانب اصفهان تاخت و در مورچه خورت برای بار سوم سپاه اشرف را شکست سختی داد و سه روز بعد شاه تهماسب دوم را در اصفهان در میان هلهله و مسرت عمومی وارد قصر سلطنتی نمود.

پس از این فتوحات، روسای قزلباش نسبت به رشادت و شجاعت نادر به حسادت افتادند و به قصد تخریب نادر اقدام به بدگویی نزد شاه تهماسب نمودند. نادر در مقابل این بدگویی ها سخت دلشکسته شد و در صدد بر آمد تا با سپاه خود به خراسان بازگردد، ولی شاه از او دلجویی فراوان نمود و محبت زیادی نسبت به او ابراز کرد. نادر هم برای ابراز خدمتگزاری نسبت به شاه عازم شیراز شد و در دشت زرقان هر آنچه از سپاه اشرف مانده بود در هم کوبید. اشرف افغان هم به بلوچستان گریخت ولی عاقبت در همانجا کشته شد.

این مقاله ادامه دارد...

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

زندگینامه رستم فرخزاد

در این مقاله ابتدا با یک بیوگرافی کوتاه به معرفی شخصیت رستم فرخزاد فرمانده ارتش ایران در جنگ با اعراب می پردازیم و بلافاصله به سراغ تاریخ می رویم تا رخدادهای آخرین روزهای زندگی او را بررسی کینم که همانا پایان غم انگیز زندگی این آخرین سردار ایرانی با پایان غم انگیز امپراطوری بزرگ ایران به وجهی گره خورده که گویی دگر این کشور در طول تاریخ کمر راست نکرد و اگر چه پس از چند قرنی کم کم شر اعراب از سر ما کم شد ولی متاسفانه فرهنگ فرومایگی و گدا پروری در این کشور برای همیشه نهادینه شد به وجهی که امروزه هم فرومایه ترین و پست ترین افراد جامعه در بالاترین مقامات کشوری قرار دارند.
رستم فرخزاد
رستم فرخزاد(فرخ هرمز) آخرین سردار نامدار ایرانی و در واقع نایب السلطنه آخرین پادشاه ساسانی یزدگرد سوم بود. پدر رستم با توطئه و نیرنگ توسط آزرمی‌دخت سی و دومین شاهنشاه ساسانی کشته شد. رستم به خونخواهی پدر به تاج و تخت آزرمیدخت حمله کرد و او را از سلطنت خلع کرد. در تاریخ ذکر شده که او به تلافی مرگ پدر چشمان آزرمی‌دخت را نابینا کرد. او پس از شکست آزرمیدخت ، شاهزاده یزدگرد سوم را به سلطنت نشاند و خود به عنوان یک سردار وفادار به پادشاهی در خدمت سپاه و ارتش ماند و اسپهبد خراسان بود تا روزی که در جنگ با اعراب در راه نجات وطن به شهادت رسید.

اکنون شرح واقعه را از آنجایی نقل میکنیم که در عربستان خلیفه عمر بر منبر رفته و خطبه کرد و گفت: "ای مردم خداوند شما را بزبان رسول خویش گنج خسروان و قیصران وعده داده است، پس برخیزید و جنگ با فارس را ساز کنید."
اعراب کم کم دسته دسته به پشت مرزهای ایران می رسیدند و حملات پراکنده به دهات و شهرهای مرزی ایران انجام میگرفت. از جانب شهرهای مرزی مکرر تقاضای کمک به دربار ساسانی می رسید و گزارش از غارت و کشتار مردم مرز نشین به دست اعراب بود.



یزدگرد چون این اخبار را شنید با رستم مشاوره کرد، رستم که از ابتدا خطر هجوم اعرب را به روشنی درک کرده بود سعی کرد یزدگرد را به صبر و چاره جویی دعوت کند و پادشاه جوان را از انجام کارهای احساسی و لحظه ای بر حذر دارد. به همین دلیل در مقابل درخواست شاه برای فرستادن شخص رستم به منطقه مقاومت کرد و سعی کرد شاه را راضی کند تا به جای او فعلا شخص دیگری به منطقه فرستاده شود.

رستم گفت:" ای پادشاه مرا بگذار که عربان تا وقتی مرا به مقابله آنها وانداری پیوسته از عجمان بیمناک باشند، شاید سیاست این باشد که فعلا مر ا نگه داری...، در جنگ، تامل از شتاب بهتر است و اینک تامل باید که جنگ سپاهی از پس سپاهی دیگر، از هزیمت یکجا درست تر می نماید و برای دشمن سخت تر"

در واقع عقیده رستم فرخزاد بر این اساس بود که چنانچه در اولین جنگ شکستی نصیب ایرانیان گردد و در این جنگ سپهسالار اصلی ایران کشته شود ، عربان از این شکست قدرت و نیرو و اعتماد به نفس فراوان میگیرند و دیگر هیچ چیز جلودار آنها نخواهد بود و از طرف دیگر سپاه ایران بدون فرمانده دچار هرج و مرج و ترس می شود. هرچند که در آخر همین نظریه رستم درست از آب درآمد و دقیقا همین پیش بینی در جنگ به حقیقت پیوست.

رستم در هنگام عزیمت نامه ای به برادران خود نوشت و به آنها تاکید کرد چنان دانم که این قوم احتمالا بر ما چیره شوند و بر ملک مجاور ما تسلط یابند. قلعه ها را استوار گردانید و آماده باشید و لوازم فراهم آورید که زود باشد که عربان به دیار شما آیند. سخت ترین چیزی که دیدم این بود که شاه گفت "یا تو سوی آنها میروی یا من خودم میروم" اکنون من سوی آنها روانم.

ناگفته نماند که رستم با علوم اختر شناسی و طالع بینی هم آشنایی داشت و به واسطه همین علوم تا حدی نسبت به نتیجه جنگ بیم ناک بود ولی متاسفانه در تاریخ کمی در مورد این وجه از شخصیت وی اغراق شده و در پاره ای اوقات سعی شده او را خرافاتی جلوه دهند که این مسئله از شخصیت بزرگترین سپه سالار ایرانی که در تمامی جنگهای گذشته خود پیروز و سربلند بیرون آمده بود و نام وی لرزه بر اندام دشمنان این مرز و بوم می انداخت بسیار به دور است بویژه که با برسی روایات به جای مانده در تاریخ میتوان شخصیت او را یک شخصیت منطقی و هوشمند بویژه در علوم نظامی و سیاسی تصور کرد که تا پیش از شکست از اعراب هیچ شکستی در کارنامه خود نداشته.

پس از اینکه درخواست کمک از جانب مردم منطقه به وسیله "آزاذ مرد" فرماندار منطقه جنگ زده به نزد یزدگرد مرتب تکرار شد، پادشاه جوان به هیجان آمد، از تدبیر چشم پوشید و رستم را به منطقه فرستاد. رستم در منطقه ساباط فرود آمد و آماده برای جنگ شد. دو طرف در حدود چهار ماه در مقابل هم قرار گرفتند و به جانب اردوگاه یکدیگر پیک فرستادند و مذاکراتی کردند ، شرح وقایعی که در این چهار ماه گذشت خود بخشی از تاریخ است که کنون مجال صحبت آن نیست. ولی آنچه از مذاکره فرستادگان عرب با رستم فرخزاد در تاریخ ثبت شده نشان میدهد عربها با انگیزه بسیار به جنگ آمده بودند و هدف آنها این بود که یا کشته شوند و به بهشت بروند و یا پیروز شوند و به مال و اموال و زنان و نعمتهای کشور ایران دست پیدا کنند و در هر دو صورت خود را پیروز می دانستند.

به طور نمونه در گفتگویی که بین "مغیره" فرستاده عرب و رستم فرخزاد رد و بدل شده مغیره از پیغمبر اسلام روایت آورده و می گوید :" از جمله چیزهایی که خداوند عزوجل بوسیله وی روزی ما کرده، دانه ایست که در سرزمین شما می روید...آمده ایم که یا از آن ببریم و یا جان دهیم "
رستم در جواب گفت: " در این صورت جان میدهید و کشته می شوید"

سر انجام پس از گذشت چهار ماه در اوایل محرم سال چهاردهم هجرت در قادسیه جنگ سختی آغاز شد. رستم، جالنوس را با چهل هزار سوار پیش فرستاد و گفت: "حمله ای ببر اما درگیر نشو تا فرمان فرستم."
هرمزان را به پهلوی راست سپاه وی گذاشت و مهران پسر بهرام رازی را به پهلوی چپ سپاه گماشت و پیرزان را هم دنباله دار سپاه نمود .
رستم خطاب به سپاه گفت: "چنانچه خدا ما را بر این قوم پیروزی داد به دیار آنها پیش میرویم و در خاک آنها جنگ را ادامه می دهیم تا به صلح آیند و به وضعی که داشتند رضایت دهند"

طرفین سه روز سخت با یکدیگر جنگیدند و بسیار کسان از دو طرف کشته شدند. متاسفانه روز چهارم باد سختی در جهت مخالف ارتش ایران وزیدن گرفت و شن و خاک صحرا را به چشم ایرانیان فرو ریخت. رستم هم سرانجام در این روز کشته شد و مرده اش را در میدان جنگ یافتند که جای بیش از ده ها زخم بر بدنش بود. نوشته اند که صندوق و بار و بنه خود را بر بالای اسبی گذاشته بود و با بدن زخمی از فرط گرما در زیر سایه درخت افتاده بود. عربی که نامش هلال بن علفه بود شمشیر برصندوق کشید و صندوق بر پیکر رستم افتاد و از فرط سنگینی کمر پهلوان بشکست. نوشته اند که عربها حتی رخت و لباس زربفت رستم را از تنش درآورده و به غنیمت با خود بردند.



همانطور که رستم از قبل پیش بینی کرده بود زمانی که سپاه ایران از خبر کشته شدن فرمانده آگاه شد، بترسید و رو به فرار گذاشت و با این پیروزی که اعراب به آن دست پیدا کردند ایران به یکباره شکسته شد. درفش کاویانی پرچم گرانبهای حکومت ساسانی که نماد کشور ایران بود و همچنین خزینه رستم به غنیمت به دست اعراب افتاد. بهره ای که از غارت و غنیمت اموال ایرانی به هر عرب رسیده بود به میزانی در تاریخ ذکر شده که گاهی قول مورخان در این باب به باور سخت می آید، انقدری هست که شکوه و تجمل ارتش و مردم ایران را میتوان از آن تخمین زد.

ذکر این مصیبت تاریخی از دید فردوسی بزرگ هم پنهان نبوده و این شاعر فرزانه نامه رستم فرخزاد به برادرانش را در غالب شعر سروده که بخشی از آن به شرح زیر است :


چو با تخت منبر برابر شود / همه نام بوبکر و عمر شود
تبه گردد اين رنجهای دراز/ نشيبی دراز است پيش فراز
نه تخت و نه ديهيم بينی نه شهر / ز اختر همه تازيان راست بهر

**************
کشاورز جنگی شود بی هنر/ نژاد و هنر کمتر آيد به بر
ربايد همی اين از آن آن از اين / ز نفرين ندانند باز آفرين
نهان بدتر از آشکارا شود / دل شاهشان سنگ خارا شود
بد انديش گردد پدر بر پسر/ پسر بر پدر همچنين چاره گر
شود بنده بی هنر شهريار/ نژاد و بزرگی نيايد به کار


منابع:

تاریخ طبری ، محمدبن جریر طبری
دوقرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب
شاهنامه فردوسی


گردآورنده : رستم فرخزاد


۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

بازداشتگاه یا تجاوزگاه؟

در طول حیات سی ساله رژیم اسلامی تا به امروز پیشرفتهای زیادی را در پیوند با گسترش استبداد و سرکوب مردم شاهد بوده ایم. یکی از این دستاوردهای مهم انقلابی، ارتقاء بازداشتگاه به تجاوزگاه بوده که نمونه بارز آن در جریان اعتراضات مردمی به کودتای انتخاباتی و دستگیری جمعی از این شهروندان و سپردن آنها به دست عده ای متجاوز در تجاوزگاه کهریزک مشهود بود.

پدیده تجاوز به زندانی در جمهوری اسلامی مطلب تازه ای نیست و این بدعت زشت و کثیف یکی از دستاوردهای مهم رژیم اسلامی محسوب می شود که از اولین روزهای حکومت اسلامی این شیوه به کار گرفته شده. البته از همان سالهای دهه شصت گزارشات، کتابها و ذکر خاطرات فراوان از انواع تجاوز به دختران زندانی وجود داردکه اغلب سنین بسیار کمی هم داشتند و به صرف داشتن یک کتاب غیر قانونی یا همراه داشتن یک نشریه سازمان مجاهدین یا شرکت در یک میتینگ، کارشان به زندان میافتاد و از همان لحظه ورود و خوردن مهر منافق بر پیشانی آنها دگر هر گونه سوء رفتاری با آنها مجاز بود .
در این رابطه فتوای تاریخی خمینی به مسئولین زندانها هم شاهکاری بود که عملا دست این جلادان را برای هرگونه تجاوز باز گذاشته بود.این فتوای تاریخی بر این اصل استوار بود که با توجه به احادیث و روایات موجود چنانچه دختر باکره ای از این دنیا برود جای آن در بهشت است. بر این اساس خمینی که خود را صاحب اختیار این دنیا و آن دنیای تمام ایرانیان میدانست همین اصل را بهانه قرار داد تا بر جایگاه خدا نشیند و برای بهشت و جهنم اعدام شدگان هم تصمیم گیری کند و با دستور تجاوز به این دخترکان 16و 17 ساله جلوی رفتن آنها به بهشت را بگیرد. که البته فقط چراغ سبزی و اشارتی از سوی مرجع شیعیان کافی بود تا دست اوباشان و بازجویان برای انجام هر عملی با زندانیان باز باشد.

یکی از نزدیکان خاطره تلخی را بیان میکرد و میگفت یکبار در آن سالها همراه با خانواده برای ملاقات پدر به زندان رفته بودیم. خانواده های دیگر هم آمده بودند . یک مادر پیری هم از شهرستان آمده بود، یکی از پاسدارها رفت جلو یک قرآن به وی داد و چند عدد
اسکناس ده، بیست تومانی هم لای آن گذاشت و گفت مادر ما دیشب داماد شما شدیم این هم مهریه دخترتان و رفت. پیر زن بدبخت که چیزی از محتوای این مکالمه نفهمیده بود گیج و منگ با تعجب به دیگران نگاه می کرد. در این لحظه جمعی از مادران آهسته رفتند و به او تسلیت گفتند . پیر زن بیچاره که تازه پس از چند دقیقه و با توضیح دیگر زنان فهمیده بود معنای این کار چیست همانجا از هوش رفت...

دردناک است که همان فتوای تاریخی خمینی باعث شد تا بیشتر اعدامیان سالهای شصت از بین دخترکان کم سن و سال باشند تا به طمع وصال بازجوها و حکام شرع به واسطه حکم اعدام مورد تجاوز قرار بگیرند. در همین رابطه از خانم شهرنوش پارسی پور در کتاب “خاطرات زندان” نقل شده است که یکی از زندانیان مجاهد گقته بود: “من کاری نکرده ام، بلکه مرا بخاطر چشمهای سبزم اعدام می کنند”.
در جای دیگر در مقاله ای با نام شراره های شصت وهفت در بخش خاطراتی که به بررسی دوران بازداشت و نحوه اعدام دکتر معصومه کریمیان (شورانگیز) اشاره شده چنین می نویسد: “حاج داوود رحمانی بدلیل همان کمپلکس های روانی که اشاره شد، حساسیت خاصی روی زنان قدبلند، با چشمان رنگی، عینکی و با تحصیلات بالا داشت ... و زودتر و بیشتر از دیگران آنان را تحت فشار و تنبیهات قرار میداد. یکی از دلایلی هم که شورانگیز معمولآ در زمرۀ اولین دسته تنبیهات قرار میگرفت همین امر بود.”

در خاطرات یکی دیگر از دختران زندانی هم چنین نقل شده که پس از چندین جلسه بازجویی که چشم بند بر چشم داشتم در یکی از جلسات بازجویی، “بازجو سروش” از من خواست تا چشم بند خود را بردارم. پس از آن نگاهی کرد و گفت نمیدانستم شیرازی ها هم چشمان سبز دارند. او میگوید با گفتن همین جمله کاملا در خود حس کردم که از امروز دیگر همه چیز خراب می شود و پیش بینی او درست بود و تجاوزات پی در پی در زندان وحتی در راه انتقال زندانی از زندان اوین به زندان همدان ادامه داشت. این بازجو به خود اجازه میدهد این دختر زندانی را چندین روز با خود به این خانه و آن خانه ببرد و هر شب تجاوز کند و سر انجام یک ماموریت انتقال زندانی از تهران به همدان را که یک روز هم طول نمیکشد پس از گذشت چندین روز به انجام رساند و هیچکس هم او را بازخواست نمی کند که در طول این یک هفته کجا بودی و چرا زندانی را در اسرع وقت تحویل ندادی اصلا با چه مجوزی زندانی را یک هفته تمام با خود نگه داشتی!!!.

متاسفانه این روند شکنجه و تجاوز در طول سالها در زندانهای رژیم اسلامی وجود داشته و از معدود ادوار تاریخ ایران است که کشور ما پدیده کثیفی چون تجاوز را آن هم در این ابعاد و اندازه به خود می بیند. در تاریخ این کشور اغلب زمانی چنین شرایطی پیش می آمده که کشور دستخوش حمله بیگانگان مانند حمله اعراب یا مغولها یا محمود افغان می شد، ولی این برای اول بار است که با وجود حاکمان به ظاهر ایرانی چنین رفتار کثیفی با هموطنان ما انجام میگیرد و بازداشتگاه ها تبدیل به تجاوزگاه میشود. به امید بیداری غیرت ایرانیان در قبال تجاوز به ناموس ایرانی. هر چند که این اواخر کار از ناموس هم گذشته و به مردان ایرانی هم به طور گسترده تجاوز میکنند که به عقیده من این یک تحقیر ملیست.
در هیچ دوره از این تاریخ چند هزار ساله به این اندازه ایرانی را تحقیر نکرده اند که حتی به مردانشان هم تجاوز کنند.

۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

صادراتِ خودروی زیر قیمت

در این بخش می خواهیم به برسی آخر و عاقبت صادرات خودروی زیر قیمت و همچنین زیرساختهای غلط اقتصادی و صنعتی مرتبط با آن بپردازیم که جز ضرر چیزی در کیسه این ملت قرار نداده.

برای مقدمه ی این بحث همین مثال بس که از روز اول مسئولین ما مرتب اصرار ورزیدند اتومبیلی را که توانایی تولید آن را نداشتند با بدترین کیفیت تولید و به زور منوپل و انحصار بازارهای داخلی به خورد مردم نگون بخت بدهند و هر از گاهی هم به زیر قیمت واقعی صادرکنند و در عوض علی رغم وجود ذخایر عظیم نفت، بنزین را از خارج وارد کنند.
شما فقط کافیست جای این دو محصول صادراتی و وارداتی(یعنی بنزین وارداتی و خودروی صادراتی) را با هم عوض کنید تا ببینید چه آینده درخشانی در انتظار کشور ما بود.
به طور مثال اگر اینهمه هزینه ای که به انرژی هسته ای هدر شد و باجهای کلانی که به روسیه و چین پرداخت شد ، صرف پروژه های تحقیقاتی و تولیدی در زمینه بنزین میشد، اکنون ما هم کالایی با سود آوری بسیار مناسب در خور نیاز برای دیگر کشورهای دنیا داشتیم تا بتوانیم تبدلات سازنده اقتصادی داشته باشیم و از کنار سود آوری آن، دیگر صنایع مانند خودرو سازی را هم شکوفا کنیم.

ولی متاسفانه به چشم خود می بینیم که پس از گذشت سالها از صنعت مونتاژ چند مدل اتومبیل از رده خارج شده و صادرات زیر قیمت آن، هیچ سودی برای ما بدست نیامد که هیچ، بلکه از آن طرف همچنان در گیر و دار واردات بنزین با هزینه بسیار بالا هستیم.

با این مقدمه می پردازیم به اصل قضیه یعنی وضعیت صادرات خودرو. اول از اینکه همه ما میدانیم اساس سیاست کشور ما بر مبنای دروغ پراکنی و خود بزرگ بینی در صحنه داخلی و خارجی شکل گرفته. بنابر این چندان بی ربط نیست با وجودی که هر روز خبر سقوط هواپیمایی در بیابانهای قزوین یا سه راه آذری یا جاهای دیگر را میشنویم ، به موازات آن مرتبا ادعای فضایی شدن و تسخیر بازارهای جهانی به دست خودرو سازان داخلی و دیگر دروغهای شاخدار را می شنویم.
یکی از این خود بزرگ دیدنها که طبیعتا هزینه آن از جیب ملت پرداخت میشود همین صادرات خودرو است. از آنجایی که دولت محترم ید طولایی در زمینه آمار سازی و شامورتی بازی در مسئله آمار و ارقام دارد بارها در زمینه صادرات خودرو اعلام کرده که ما همچنان با قیمتی مناسب در حال صادرات انواع خودروی با کیفیت به کشورهای همسایه هستیم. ولی آنچه که پشت پرده این صادرات خود رو میگذرد این است که نه تنها این صادرات خودرو به قیمت مناسب نبوده بلکه بسیار هم به قیمت نازلتر از بازارهای داخلی به فروش رفته. به عنوان مثال سمند های ال ایکس با کلی امکانات ویژه و اضافی و قطعات بسیار مرغوبتر از بازار داخلی در کشور روسیه به حدود 11 ملیون تومان بفروش میرسد. سایتهای زیر نمونه این واقعیت است.
http://www.samand-auto.ru/samand/price/
http://www.germes-lada.ru/sale/samand/price/

همانطور که خودتان مشاهده میکنید قیمت خودرو به تاریخ امروز July, 20th, 2009 برابر با 361400 روبل روسیه است .

لازم به ذکر است که هر روبل روسیه 0.032 دلار آمریکاست و با یک حساب کتاب ساده نرخ فروش این مدل از خودرو در کشور روسیه حدود 11 ملیون تومان براورد میشود. ولی بخش جالب کار تازه از این قسمت شروع میشود و اینجاست که آن گروه از کارشناشان بخش آمار سازی در دولت محترم وارد عمل شده و ادعا میکنند سمند با قیمتی مناسب در حال صادرات است. ما هم آرزو داشتیم که کاش ایران خودرو به همین قیمت 11 ملیون تومان این خودرو را به فروش می رسانید ولی اصل قضیه اینجاست که این قیمت دریافتی توسط فروشنده ها در آن کشور است، یعنی اینکه مقدار زیادی از این مبلغ بابت گمرکی و عوارض و مالیات توسط دولت روسیه کسر میشود به علاوه هزینه حمل و نقل تا کشور مقصد را هم باید حساب کرد که در آن صورت اگر تمام این هزینه ها و گمرکیها و مالیاتها را از آن 11 ملیون تومان کم کنیم در بهترین حالت مبلغ خالصی که دست ایران خودرو میرسد حدود 6 یا 7 ملیون تومان بیشتر نیست. تازه این را هم اظافه کنم که کلی خدمات پس از فروش و شرایط ویژه اقساط 7 ساله و امکانات بیشمار دیگری هم در آن کشورها ارائه میشود.
حال همین خودرو بنا به تعرفه گمرکی سوریه یا ترکیه ممکن است در آن کشورها با رقمی بالاتر یا پایینتر هم فروخته شود ولی این هیچ ربطی به سود ایران خودرو ندارد چون آن مبلغ اضافه تر فقط تعرفه گمرکی و مالیاتیست که آن کشورها دریافت میکنند. تازه این مطلب هم باید اضافه شود که بیشتر فروش ایران خودرو مدیون مدل پژو 206 آن کمپانی است که با برند پژو فرانسه فروخته میشود و سود اصلی به حساب دولت محترم فرانسه واریز می گردد.
به عبارتی دیگر اگر آمار درست رو بخواهید خودروسازی ایران روی محصولات صادراتی ضرر هم میدهد فقط به خاطر اینکه بگوید ما صادرات داریم. حال ضرر این کار را چه کسی باید جبران کند؟ هموطنانی که داخل کشور به طور مثال سمند ال ایکس را به قیمت بیش از 15 ملیون تومان خریداری می کنند .
پس خود قضاوت کنید که با توجه به این موضوعات آیا شما هموطن ایرانی من شایسته خرید سمند ال ایکس با این قیمت نازل هستید یا آن برادران کمونیست روسی؟

تا اینجای کار تحلیل خود را از روند صادرات خودرو ارائه دادیم ولی برای اینکه حرفهای ما در حد ادعا نباشد بد نیست نگاهی هم به اخبار روز در این زمینه بیندازیم.
خبر از روزنامه همشهری:ايران‌خودرو پس از 45 سال زيان‌ده شد.



بازار سهام- گروه بورس:كميته بازار اوراق بهادار كه به تازگي براي نظارت بر شركت‌هاي بورسي تشكيل شده، مديران و اعضاي هيأت‌مديره شركت ايران خودرو را براي ارائه گزارش شفاف‌سازي‌ به بورس تهران فرا خواند. تازه ‌ترين خبر‌ها حاكي از آن است كه شركت ايران خودرو نه تنها سودي ندارد كه براي سال مالي 87 به سهامداران بپردازد بلكه زيان عملكرد اين شركت براي نخستين بار پس از 45 سال، در سال‌جاري به 177 ميليارد تومان رسيده و اين موضوع در كنار بدهي 2 ميليارد دلاري ايران خودرو موجي از نگراني را در بازار سهام به‌وجود آورده است.
به اين ترتيب، شركت ايران خودرو پس از 45 سال به جرگه شركت‌هاي زيان‌ده بورس پيوست و با اين ميزان زيان و همچنين بدهي‌هاي سنگين مالي، كه حتي برخي نمايندگان مجلس رقم آن را بالاتر از 2 ميليارد دلار مي‌دانند، آينده مالي اين شركت را در هاله‌اي از ابهام قرار داده است.همچنين برخي شنيده‌ها نيز حكايت از آن دارد كه با وجود آنكه توليدات صادراتي شركت ايران خودرو با كيفيت بهتر و قيمت ارزان تري نسبت به داخل، در كشور‌هايي مانند ونزوئلا و سوريه فروخته مي‌شود اما بازپرداخت محصولات فروخته شده در اين كشور‌ها در حد ناچيز است و به‌نظر مي‌رسد بيشتر با اهداف سياسي انجام مي‌شود.
در ادامه مديرعامل شركت ايران خودرو در سخناني عجيب به سهامداران وعده داد كه ايران خودرو به سودآورترين خودروساز خاورميانه تبديل مي‌شود و آينده درخشاني در انتظار سهامداران شركت است.

این تنها چکیده ای از خبر بود که متن کامل آن را از سایت همشهری می توانید مشاهده کنید:http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=91038


خوب با ارئه این آمار و ارقام از روزنامه همشهری گویی که شاهد از غیب رسید و دیگر نیازی به توضیحات اضافه ی ما نیست ولی برای درس عبرت هم که شده بد نیست یک گریزی به سالهای نه چندان دور داشته باشیم. به یاد دارم حدود بیست یا بیست و خورده ای سال پیش دوچرخه های ساخت هند با دو مدل 26و 28 بازارهای ایران را پر کرده بود و انصافا هم این برادران کافر و نامسلمان هندی چه دوچرخه های جون دار و خوبی ساخته بودند . اکنون بیش از بیست سال از آن تاریخ میگزرد و هند هم کم کم به یک اقتصاد جهانی تبدیل گشته که در تمام نشستهای اقتصادی دنیا هم حضور دارد. کاش ما هم به جای سنگ بزرگ برداشتن و فضایی شدن و ماهواره ای شدن و اتمی شدن مثل بچه آدم از همان دوچرخه سازی شروع کرده بودیم شاید الان وضع بهتری داشتیم.